آدمیزاد بودن خیلی عجیبه. هرگز بهش عادت نمیکنم. خصوصا اگر بعنوان من بخوام انجامش بدم. اما خب؛ داره میگذره دیگه. یک روز تا داخلی ترین نقطه ی استخون هام توی غم و دردم. یک روز هم، یک سرِ شب رندوم، با شیش تا میسکال از همسن و سالهام که گویا دوست هام محسوب میشن، درحالیکه شب خوب نخوابیدم و خسته م و پریودم و حتی وعده غذایی درستی نداشتم، یکهویی پر از ذوقم. درمورد بسته هایی که باید توی کاغذ کادو بپیچم، درمورد کیف پول گرون قیمتی که حتی قرار نیست بخرمش ولی کارت بانکی نداشته م و مقداری پول نقد همیشگی و کارتهای " je t'aime" و یادداشت های مچاله ی رندومم رو توش تصور میکنم، درمورد برنامهای که مشاورم داده برای این هفته و هنوز ازش عقب نیستم و حتی اگر انجامش ندم اما الان راجبش احساس خوبی دارم، درمورد کتاب رندوم جدیدی که شروع کردم با وجود احساس نگران کننده ی اینکه شاید نرسم این ۴۶۵ صفحه رو بخونم. پرشور به نظر میام. به هرحال روی صندلی جدیدم نشستم، صدای بارون میاد، اون بیرون ساکته و خوشحالم که تنها صدای تق تقی که میشنوم برخورد بارون با سقف ماشینه. عکس یکی از آخرین دنت های زندگیم رو ، که امروز خوردمش ، پست میکنم و برام مهم نیست اگر احمقانه باشه. میتونم الان یک درس سلامت بخونم؟ میتونم دینی بخونم؟ نمیدونم. کیه که بگه این چیزا نشده و نمیشه؟
عجیبه... خوشحالم که ناراحت نیستم... حتی اگر موقت، شکننده و ناپایداره.
- متیو~蒸発
- پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴