هفت عزیز ؛
بهم گفتی سخت نگیر. بارهای زیاد. اما گفتن این جمله به منی که بین آدمهای سختگیری بودم، چندان مؤثر نبود. سخت نگیر.
بهم گفتی انجامش نده. تنفر رو نکار. پرورشش نده. گفتی رها کن. گفتی لذت ببر. بگذر. رها کن. اما گفتن این ها به منی که اینجا ام، کف این اتاق، با انگشتی که کبود شده و متورمه، چندان مؤثر نبود. لذت ببر.
"فرقی نداره" ، این رو داد زدم. در جواب سؤالِ "سوپ میخوای یا نون پنیر؟" ، با اشراف کامل بر این مسئله که این جمله تا چه حد کفر پاخا رو در میاورد. پاخا. مردی که ده دقیقه؟ بیست دقیقه؟ سی ثانیه؟ قبل اینجا ایستاده بود. بالای سرم، با غضب وحشتناکی که انگار سالها اون رو میبلعید، بالای سر منی که زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم. با انگشتهایی که کبود شده بودن. و جشمهایی که لازم نبود بچرخونم و ببینم که دستهاش رو بالای سر من مشت کرده، و چیزی نمونده بود که شبیه هزار باری که توصیف کرد، استخون هام رو بشکنه. با دستهایی که برخلاف قدش زیادی بزرگ بودن.
- متیو~蒸発
- جمعه ۱۱ بهمن ۰۴



