هفت عزیز ؛
بهم گفتی سخت نگیر. بارهای زیاد. اما گفتن این جمله به منی که بین آدمهای سختگیری بودم، چندان مؤثر نبود. سخت نگیر.
بهم گفتی انجامش نده. تنفر رو نکار. پرورشش نده. گفتی رها کن. گفتی لذت ببر. بگذر. رها کن. اما گفتن این ها به منی که اینجا ام، کف این اتاق، با انگشتی که کبود شده و متورمه، چندان مؤثر نبود. لذت ببر.
"فرقی نداره" ، این رو داد زدم. در جواب سؤالِ "سوپ میخوای یا نون پنیر؟" ، با اشراف کامل بر این مسئله که این جمله تا چه حد کفر پاخا رو در میاورد. پاخا. مردی که ده دقیقه؟ بیست دقیقه؟ سی ثانیه؟ قبل اینجا ایستاده بود. بالای سرم، با غضب وحشتناکی که انگار سالها اون رو میبلعید، بالای سر منی که زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم. با انگشتهایی که کبود شده بودن. و جشمهایی که لازم نبود بچرخونم و ببینم که دستهاش رو بالای سر من مشت کرده، و چیزی نمونده بود که شبیه هزار باری که توصیف کرد، استخون هام رو بشکنه. با دستهایی که برخلاف قدش زیادی بزرگ بودن.
ولی رفت. با خودم فکرکردم چقدر عجیب. داره میمیره. صبح بالا میاورد، با صدای عوق زدنش بیدار شدم و با خودم فکر کردم چقدر طول میکشه که ذهن ماخا هم مثل من سرنخ هارو کنار هم بذاره و بفهمه که این استفراغ یکی از پیش آمد های سرطانه. و همینطور داروهای شیمی درمانی.
چقدر عجیب. داره میمیره. احتمالا خودش هم به همین فکر کرد. پس رفت. و من فکر کردم که کدوم بیماری باعث شد یک هفته قبل تر لپم رو موقع چیدن نوار های لازانیا کف ماهیتابه بکشه و لبخند بزنه. داره میمیره.
مهم نیست. چون مهم نبود. هیچ کدوم از اینها درون من. نه ذرات گچ مانند شمع صدفی که شکسته و له شده بود، نه بوی گند اقیانوس نه احساسی که داشتم وقتی عکس اون لعنتی کوچیک رو توی کانال قبل از ارسال دیدم. نه وقتی شمع تیره تر کنارشو دیدم. نه وقتی بلندش کردم و با تموم وجودم کوبیدمش به دیوار، انگشتم رو کبود کرد، استخونش تیر کشید و کوبیدمش روی زمین و تیکه هاش همه جای اتاق پخش شد و میگوروشی رو ترسوند.
مهم نیست. هفت. نابودش کن. احساسی نداشته باش. نه به میگوروشی که پاخارو بغل کرد و گریه کرد، نه به تردید که یکهو از رادیو پخش شد، نه به زق زق عجیب انگشت سبابه ت.
نابودش کن.
احساسی نداشته باش.
نترس.
- متیو~蒸発
- جمعه ۱۱ بهمن ۰۴