۱۶۲ مطلب توسط «متیو~蒸発» ثبت شده است

این را می‌دانم، بیشتر از همه‌ی این آدم‌های عاقلی که نصیحتم می‌کنند.

این شهر را ترک نخواهم کرد چون... از این جا به شهر دیگری بروم یا نروم فرقی به حالم نمی‌کند.

*و این مرا سخت به تنگ می‌آورد، چرا که دردم در این شهر نیست. در رگ و پی و قطرات خون من است.

 

هفت عزیز؛

 آدمیزاد جانور عجیبی‌ست. با خودت فکر میکنی، غمگین ترین صحنه ای که ممکن است تصور کنی، خودِ هفده ساله ات در واپسین نفس های نوجوانی‌ت است که زیر پتویی مچاله شده و می‌گِریی. و تخیل آدمیزاد دربرابر دنیایی که پیش رویش دارد عجیب ناکام است.

شب ها تیره اند، می‌نشینی گوشه اتاقت، می‌روی بالای بهارخواب، طولِ هال خانه را قدم می‌زنی، پنجره را باز میکنی، پنجره را می‌بندی. با خودت میگویی امشب میمیرم. ضرب گلوله یا اندوهی که گلویت را می‌فشارد؛ چه فرقی دارد؟

امشب میمیرم. با خودت فکر میکنی و افکارت زنجیری می‌شوند دور گردنت. دست و پا می‌زنی. نفست بند می‌آید، چشم هایت می‌سوزد، با خودت فکر می‌کنی امشب میمیرم و تا دم مرگ می‌روی.

و چه عجیب؛ زنده می‌مانی و این زنده ماندن توست که هر شب تورا تا دم مرگ می‌برد. 

اشکالی ندارد. گریه میکنی. گریه کردن که اشکالی ندارد. جوییدن لبهایت هم همینطور، آن خط نازک خون گوشه ی ناخن شستت، تق تق متوالی دندان هایی که به هم می‌خورند، اشکالی ندارد. میدانی که ندارد.

می‌نشینی و فلسفه می‌بافی. خودت را توجیه میکنی، یادداشت هایی کثیف تر از داستایوسکی را کنار ورقه های کتاب یادداشت های زیرزمینی به جا می‌گذاری. بی شک همین نومیدی ست که پرشور ترین لذت هارا فراهم می‌آورد، و فریاد بی صدایت را هرگز کسی نخواهد شنید.

سقوط میکنی، رد دندان های جانوری روی دنده هایت قرمز و خونین، زق زق کردن مویرگی پشت چشم چپت، درد وامانده ی مچ دستت که لحظه ای نمی‌ایستد، قطرات تنفر انگیز خون و آبی زرد رنگ که از زخم زیر چشم راستت می‌آید، کبودی جزئی پشت گوش، شکستگی خفیف استخوان ران پا، آن ناخنی که زیرش سیاه و کبود شده است، یک قیچی کند و زنگ زده که در ریه ات فرو رفته، کاکتوسی که نجویده قورت دادی، سوزن ته گردی (با رنگ سرخابی در انتهایش) که لبهایت را به هم دوخته‌. 

هیچ ترکیبی، و تصوری، و دردی، تورا توصیف نمی‌کنند. طفلک بی‌چاره. 

با آن عددهای متوالی پشت هم، با موهایی که حالا پشت سرت بسته می‌شوند، با آن دستهای دراز و شانه های خمیده ای که هنوز هم کوله هایت را با سر و صدا پشتشان حمل میکنی.

که باز هم عددی جای مخاطبت بنویسی. گوشه ای بنشینی و غمگین ترین حالتی که یک نفر می‌تواند باشد را چمباتمه زده روی مبل، با صورتی وا رفته درک کنی.

و صفحه ای را باز کنی. و از رویایی بنویسی که رقم نمیزنی. و دو دلی که تنگ میکنی. و عشقی که چون جگر گوشه ای به آغوش می‌کشی. و بوسه ای که نمیزنی. و قدمی که نمیتوانی برداری.

و بگویی متأسفی.

فقط همین.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

    روز ششم

    حتی یازده صبح هم هوا سرد بود. با آستینای آویزونم و دستایی که مثل همیشه زیرشون پنهون بودن، پلاستیک خرید ها (شامل بسته پاستای اماده، چیپس پنیری، بسته پنیر پیتزا و چیزهای پنیری بیشتر) رو گرفته بودم توی بغلم، کیف سبزم پشت سرم جیرینگ جیرینگ می‌کرد. با خودم فکر کردم کاش یک دست آزاد داشتم تا آویز هارو ساکت کنم. 

    آروم باش، چیزی نیست، نشستم توی ایستگاه اتوبوس، مسیر رو مرور کن. پلاستیک توی بغلم خشخش میکرد. برای یک لحظه همه چیز احمقانه شد. من، کیف سبز رنگم، چیزهای پنیریِ توی پلاستیک، مسیری که توی ذهنم مرور کردم، سختی چوب صندلی زیر رون های پام، حس انگشتهام توی کفشهای سنگین، حس جوراب نم کشیده از آب بارون توی خیابون. 

    خش،خش،خش

    • متیو~蒸発
    • دوشنبه ۲۵ آذر ۰۴

    روز پنجم

    دستمال های مچاله و آغشته به مایعی قرمز، ناشناخته و بدبو

    کارنامه ای که روش نقاشی شده

    کتاب صوتی "گورهای بی سنگ" بالای صفحه گوشی

     

    سه شیء از امروزت که اگه کسی ببینه، می‌تونه روزتو حدس بزنه.

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۱ آذر ۰۴

    روز چهارم

    قلبم درد می‌کرد.

    چشمهام رو بسته بودم، چیز نرم، و گرمی، شبیه نور آفتاب، که احتمالا خودش بود، روی پلک هام می‌لغزید. چیزی لطیف، اولین زوج از دوازده زوج عصب های مغزم رو شبیه پتویی نرم و پف دار، توی آغوش می‌گرفت و رها میکرد. 

    عصب اینفرااربیتال‌م؛ بد جور درگیر بود. حسی شبیه گذاشتن پماد بی حسی؛ روی زخم عمیقا سوخته ای که روی لبهام بود. 

    مغزم ساکت نمی‌شد، چشمهام رو بسته بودم، تا بیشتر از اونچه هفده هجده سال برای فکر کردن و وراجی جمع کرده بود، به افکارم اضافه نکنم.

    چیزک های ریز و متعدد و متحرکی، لا به لای عصب منتال، درست جایی که همیشه گازش می‌گیرم، فریاد می‌زدن. می‌پریدن. جست و خیز می‌کردن. انقدر که دلم میخواست به دندون های شخص دیگه ای واگذارشون کنم. 

    آفتاب گرم بود. روی صورتم. اما دستهای بی شرم سرما؛ بین عضلات ابلیک داخلی و خارجی‌م، پایین میرفتن. 

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۱ آذر ۰۴

    روز سوم

    هوای سرد ، فاصله ی بین پوست و دورس نازک سبز رنگم رو پر می‌کرد و عضلات شکمم رو منقبض.

    شاید هم ترس بود، اضطراب، شاید وحشت بود که من رو اونطوری وادار به لرزیدن می‌کرد. لرزش مختصر شونه ها، و انقباض عجیبی که زیر لباسم، بین قفسه سینه و شکمم درحال رخ دادن بود، لپهام که یخ زده بودن، استخون گونه م که حتی سرما درش رو دو چندان می‌کرد.

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۱ آذر ۰۴

    روز دوم

    نشسته بودم پشت میز، ساعت هفت، طبق معمول زیادی قوز کرده بودم. گردنم خم شده بود، بچه ها حرف می‌زدن، حالم رو پرسیدن. با خودم فکر کردم چه حس عجیبی‌. حال من رو پرسیدن. دستم رو بردم سمت بازوی چپم تا ببینم چه حسیه که دارم. تا این جریان مارپیچ و موج دار آروم و زرقی ورقی رو لمس کنم و بدونم چرا تا وسط قلبم می‌سوزه و انقدر سرد و تیز و نازکه. میخواستم شونه م رو فشار بدم و انگشت هام رو تا وسط این احساس فرو کنم توی گوشتم. 

    اما دستم اونجا نبود. 

    قلبم هم.

    کنار تو بودن، نمی‌دونم توی کدوم بُعد‌. اما می‌دونم که به همون نازکیِ غم هام؛ وقتی که کناردستیم گفت غم هاش خیلی تمیزن. منم گفتم غم های من نازکن. شبیه کاغذی که کف دستت رو می‌بُره. به همون ظرافت. انگشتهات روی شونه ام بودن و وزنت هرلحظه پوستم رو زیر انگشت هات کبود تر می‌کرد. انگار یک گوی الکتریسیته باشم؛ لمس هات به قلبم وصل می‌شد. می‌سوزوند. من رو از خودم بیرون می‌کشید و رها میکرد. و از اول. و از اول. و از اول. 

    چشمهام نبض می‌زد. انگشتام رو روی شونه م فشار دادم. پشت میز جا به جا شدم. شونه م سر جاش بود‌. اما اثر انگشت های تو هم. 

     

    گاهی وقتا حس می‌کنم یه بخشی از من داره توی یه جای دیگه زندگی می‌کنه.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۰۴

    روز اول

    _ داری گریه میکنی؟

    + نه.

    _ پس اونا چیه روی صورتت برق می‌زنه؟

    + اینا؟ گلیتره 

    _ پسر چرا از گونه ت میوفته؟

    + جنسش بد بود، آخه چینی‌ ئه

    قرار نبود بیوفتن، از همون اولشم که داشتم می‌خریدمشون، هیچ وقت قرار نبود بیوفتن. حداقل نه جایی که تنها چیزی که به درخششون اهمیت میده؛ گوله پرزِ لای موزاییک های کفِ کلاسِ 1205 ئه. در نتیجه صحبت کردن راجبشون خسته کننده بود. به جاش پاشدم و وزنم رو انداختم روی دستم، به صندلی تکیه دادم. 

    _ داری آهنگ گوش میدی؟

    + آره، ایرپادم مشخصه؟

    _ نه، موهات داره به درد می‌خوره

    + پس چی؟ صداش میاد؟

    _ نه. چی گوش میدی؟

    + ردیوهد

    _ اوه. فکر کردم از آهنگای جنوبی باشه

    + چطور مگه؟

    _ آخه دستات خیلی می‌لرزه 

    + آها آره. ریتمش جالبه‌‌. کنترل این دستمم سخته 

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۰۴

    II

    نمی‌دونم هفت. رقت انگیزم. شب ها مریضم، چشمهام زردن، پوستم مریضه، دستهام می‌لرزه، تماما بی خاصیتم. چون می‌ترسم. با تموم وجودم، از همه چیز. و گفتن این جمله پیش آدمهایی که میخوان نجاتت بدن به اندازه کافی قوی نیست. تا دست بردارن، و بتونی آروم بگیری، چون هیچ جا آروم نمیگیری. اما یک همهمه جدید هم چیزی نیست که نیاز داری... 

    • متیو~蒸発
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    Carpe diem ֺ ۪  ≀≀ (دم را غنیمت شمآر)

    هفت عزیز𖥨᩠ׄ݁ ˖ ݁

    بهم گفتی "نمی‌دونم" ، و این عجیب بود. انقدر عجیب که یک نامه بنویسم؛ بعد ازینهمه مدت کم حرفی، با عکس یک صابون عجیب استرالیایی. گفتی نمی‌دونم و این عجیب بود. انقدر که وقتی شلوار کوچیک تری می‌خریدم یا ارزون ترین خودکارم جامدادی گرونه رو خراب می‌کرد؛ اهمیتی ندادم. انقدر عجیب بود که نصف وعده های غذاییم رو حذف کنم، ناخن هام رو لاک اکلیلی بزنم، شبها دعا نکنم، گریه کنم، نقص های بدنم رو یکی یکی زخمی تر کنم، با کسی حرف نزنم، جایی نرم، نامه ای ننویسم.

    اما خب هفت؛ یادمه که گفتی "اشکالی نداره" ، چند بار تکرارش کردی؟ چون من هر روز شنیدمش، هر لحظه، هر شبی که بجای خوابیدن پتورو توی دهنم فشار دادم تا صدای دردی که می‌کشیدم آزاد نشه، با هر یک گزینه ی دروغی که به مشاورم گفتم انجام شده، با هر قطره اشکی که زخم روی لبم رو می‌سوزوند، با هربار تردیدی که درمورد قلبم و زندگیم داشتم. گفتم اشکالی نداره ، و تکرارش کردم. 

    • متیو~蒸発
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    آروم سوت بزن

    نمیدونم یک اسم ساده چطور انقدر ناراحتم میکنه. 

    • متیو~蒸発
    • دوشنبه ۲۸ مرداد ۰۴
    ָ࣪۰ ഒ 。
    زمان لخت و عریان، نرم نرمک به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید بیزارمان می‌کند. چون معلوم می‌شود از مدت‌ها پیش، آن جا بوده است.
    ָ࣪۰ ഒ 。

    " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار
    اسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    " نرسیده به درخت،
    کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبز تر است
    و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست.
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
    کودکی میبینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او میپرسی
    خانه دوست کجاست. "
    -
    نام وبلاگ برگرفته از کتابی با همین نام؛ نوشته ی فیودور داستایِوسکی.

    ָ࣪۰ ഒ 。
    .I hate the noise but I'm the loudest
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها