این شهر را ترک نخواهم کرد چون... از این جا به شهر دیگری بروم یا نروم فرقی به حالم نمیکند.
*و این مرا سخت به تنگ میآورد، چرا که دردم در این شهر نیست. در رگ و پی و قطرات خون من است.

هفت عزیز؛
آدمیزاد جانور عجیبیست. با خودت فکر میکنی، غمگین ترین صحنه ای که ممکن است تصور کنی، خودِ هفده ساله ات در واپسین نفس های نوجوانیت است که زیر پتویی مچاله شده و میگِریی. و تخیل آدمیزاد دربرابر دنیایی که پیش رویش دارد عجیب ناکام است.
شب ها تیره اند، مینشینی گوشه اتاقت، میروی بالای بهارخواب، طولِ هال خانه را قدم میزنی، پنجره را باز میکنی، پنجره را میبندی. با خودت میگویی امشب میمیرم. ضرب گلوله یا اندوهی که گلویت را میفشارد؛ چه فرقی دارد؟
امشب میمیرم. با خودت فکر میکنی و افکارت زنجیری میشوند دور گردنت. دست و پا میزنی. نفست بند میآید، چشم هایت میسوزد، با خودت فکر میکنی امشب میمیرم و تا دم مرگ میروی.
و چه عجیب؛ زنده میمانی و این زنده ماندن توست که هر شب تورا تا دم مرگ میبرد.
اشکالی ندارد. گریه میکنی. گریه کردن که اشکالی ندارد. جوییدن لبهایت هم همینطور، آن خط نازک خون گوشه ی ناخن شستت، تق تق متوالی دندان هایی که به هم میخورند، اشکالی ندارد. میدانی که ندارد.
مینشینی و فلسفه میبافی. خودت را توجیه میکنی، یادداشت هایی کثیف تر از داستایوسکی را کنار ورقه های کتاب یادداشت های زیرزمینی به جا میگذاری. بی شک همین نومیدی ست که پرشور ترین لذت هارا فراهم میآورد، و فریاد بی صدایت را هرگز کسی نخواهد شنید.
سقوط میکنی، رد دندان های جانوری روی دنده هایت قرمز و خونین، زق زق کردن مویرگی پشت چشم چپت، درد وامانده ی مچ دستت که لحظه ای نمیایستد، قطرات تنفر انگیز خون و آبی زرد رنگ که از زخم زیر چشم راستت میآید، کبودی جزئی پشت گوش، شکستگی خفیف استخوان ران پا، آن ناخنی که زیرش سیاه و کبود شده است، یک قیچی کند و زنگ زده که در ریه ات فرو رفته، کاکتوسی که نجویده قورت دادی، سوزن ته گردی (با رنگ سرخابی در انتهایش) که لبهایت را به هم دوخته.
هیچ ترکیبی، و تصوری، و دردی، تورا توصیف نمیکنند. طفلک بیچاره.
با آن عددهای متوالی پشت هم، با موهایی که حالا پشت سرت بسته میشوند، با آن دستهای دراز و شانه های خمیده ای که هنوز هم کوله هایت را با سر و صدا پشتشان حمل میکنی.
که باز هم عددی جای مخاطبت بنویسی. گوشه ای بنشینی و غمگین ترین حالتی که یک نفر میتواند باشد را چمباتمه زده روی مبل، با صورتی وا رفته درک کنی.
و صفحه ای را باز کنی. و از رویایی بنویسی که رقم نمیزنی. و دو دلی که تنگ میکنی. و عشقی که چون جگر گوشه ای به آغوش میکشی. و بوسه ای که نمیزنی. و قدمی که نمیتوانی برداری.
و بگویی متأسفی.
فقط همین.