۲ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

Cosmos is my hater

هفت عزیز؛

ساعت یک و یازده دقیقه صبح روز امتحان فلسفه و پنج ساعت کلاس توی مدرسه ست. من چی؟ خب،از شیش صبح بیدارم و امیدواد بودم تعطیل بشیم و به زور بردنم بیرون. کاش پام می‌شکست و نمی‌رفتم. چون الان نه تنها خوابم میاد بلکه لای فلسفه رو باز نکردم و سر جمع پنج ساعت برای شیش تا درس وقت دارم که احتمالا یک ساعتش رو اینجا مشغول نوشتن خواهم بود، چون دارم تلاش میونم زنده بمونم و این فروپاشی روانی لعنتی رو کنترل کنم. کاش فقط می‌تونستم عین آدم درس بخونم. در طول روز. ولی فکر نکنم حتی انیشتین قابلیت این رو داشته باشه که وسط سرصداها و نعره های میگوروشی و صدا زدن های دو دقیقه یک بار الیساما و بعد ازون یک ساعت غر غر های ولوم بالاش راجب اینکه چرا دیر جوابم رو دادی درس بخونه. ای کاش ترک تحصیل میکردم. حتی چراغ اتاقم سوخته و نور لعنتی امشب قراره کورم کنه. پر از خستگی و تنفر و ناراحتی ام. تنها چیزی که بهم امید زنده موندن میده یاد اوری شب امتحان فارسی و جمع کردن کل درسها توی یک شبه. شاید امشب هم بتونم معجزه کنم. خدا می‌دونه.

این روزهای اخیر؛ صبح های بهتری نسبت به شب ها داشتم. درواقع _ به طرز شگفت انگیزی _ شب هارو خواب بودم و صبح های زودبیدار. برای همین الان تحمل این تاریکی نحس و نور نصفه ی اتاق داره دیوونه م میکنه. اونطرف کارت های uno ریخته که ازشون به جای تاس استفاده میکنم (نپرس چرا و چطور) و اینطرف تپه کتابهام روی هم چیده شدن و روی همشون کتابی به اسم از دست می‌دهیم بدجوری وسوسه م میکنه. احتمالا فراموش کرده بودم خوندن کتابهای اتفاقی میتونه چقدر جالب باشه. فورا نه؛ ولی یک روز میرم کتابفروشی و چشم‌هام رو میبندم و یک کتاب اتفاقی انتخاب میکنم. شاید اینطوری بامزه تره.

هفت؛ خیلی برای نوشتن این نامه وقت ندارم؛ حتی ایده ای هم ندارم که چی بنویسم. فقط پشت سرهم روونه کردن کلمه ها و راستش ذهنم یک ذره هم اروم تر نشده. باورم نمیشه انقدر بدبخت به نظر برسم. 

فکرکنم برم و تلاش کنم فلسفه بخونم. یادم بنداز بعدا برات راجب قمری های روی فرش بنویسم. اه. واقعا خسته م.

    • متیو~蒸発
    • شنبه ۲۹ دی ۰۳

    شاید چشم‌ها دروغ بگن.

    هفت عزیز؛

    الان که دارم این رو می‌نویسم ساعت سه صبحه. فقط ده دقیقه به خودم وقت میدم تا نامه م رو تموم کنم و برم سراغ عربی که هیچی ازش نخوندم. به نظر میرسه چقدر قوی باشم؟ هیچی.

    پونزده سالم که بود؛ یک دوست عجیب و غریب داشتم. اسمش آقای موگلی بود، یک ماهی قرمز با باله های شفاف و چشمهای شیری رنگ. گذاشته بودمش توی تنگ لبه ی پنجره، اونجا همیشه هوا خنک بود و اقای موگلی خوشحال. بر خلاف شایعاتی که می‌گن ماهی قرمز ها فقط دو سه ثانیه حافظه دارن؛ آقای موگلی بدجوری من رو می‌شناخت. بعد از یک مدت که بهش غذا می‌دادم وقتی میرفتم سراغ تنگش چند بار دور میزد و میومد روی آب دنبال غذا. هر بار وارد اتاق میشدم و در رو باز می‌کردم؛ آقای موگلی دور تنگ طوری می‌چرخید که انگار ننه بزرگ توربو ئه. بد جوری آقای موگلی رو دوست داشتم.

    حدود یک سال بعد ازینکه آقای موگلی روی طاقچه ی اتاق جا خوش کرده بود؛ یک روز که مثل همیشه اسمون ابی بود و موهای من شلخته، در اتاق رو باز کردم و این دفعه توی تنگ هیچ نشونی از حرکت آقای موگلی نبود، ماهی قرمز بیچاره اومده بود روی آب و مرده بود. بدون هیچ نشونه ی قبلی ای، روز قبلش انقدر سالم و زنده بود که باور نمی‌کردم مرده باشه. تنها کاری که کردم این بود که در اتاق رو بستم و تنگ ماهی رو بغلش کردم، پشت در نشستم و ساعتها گریه کردم، با خودم فکر کردم کاش حداقل چشم‌هاش رو بسته بود.

    نمی‌دونم چرا؛ اما دلم میخواست مرگ آقای موگلی تقصیر یک نفر باشه‌. تقصیر یک چیز. برای همین وقتی داشتم کنار ریشه های درخت تاک یک چاله می‌کندم و آقای موگلی رو توش دفن میکردم تصمیم گرفتم تقصیر رو بندازم گردن غذای ماهی. چون روز اولی که خریدمش بوی شکلات میداد و از هفته دوم بوی بدی گرفت. با اینکه تاریخ انقضا و شرایط نگهداریش درست بود؛ اما مطمئن بودم آقای موگلی رو من کشتم. با غذاهایی که میدونستم بوی بدی داره اما هر روز بعد از نمایش رقصش، بهش هدیه میدادمشون. 

    داستان آقای موگلی خیلی احمقانه بود، حتی اینجا، توی وبلاگی که تقریبا از بی پرده ترین چیزها هم میشه راحت حرف زد، وقتی ناراحت بودم بهم خندیدن. و حق داشتن، نمیدونم چرا همچین ارتباطی بین من و آقای موگلی بود. من هیچ وقت آدمی نبودم که زیاد گریه کنم، آقای موگلی به طرز عجیبی اشکم رو دراورد. 

     

    هنوز هم اون غذای ماهی بد بو رو دارم. یک ظرف کوچیک پنج سانتی متری پر از دونه های ریز جگری رنگ که روش نوشته برای مصرف انسان ها نیست. درش یکم ترک برداشته، اما هنوز همون بو رو میده، همون عکس روی بدنشه و همون ذرات ریز درونشن. 

     

    مهلت ده دقیقه ایم برای نوشتن تموم شد، برام کلی دعا کن هفت. شاید بعدا ادامه ی داستان اقای موگلی رو برات گفتم. اما الان باید عربی بخونم. 

    سال جدیدت به خیر.

    • متیو~蒸発
    • چهارشنبه ۱۲ دی ۰۳
    ָ࣪۰ ഒ 。
    زمان لخت و عریان، نرم نرمک به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید بیزارمان می‌کند. چون معلوم می‌شود از مدت‌ها پیش، آن جا بوده است.
    ָ࣪۰ ഒ 。

    " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار
    اسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    " نرسیده به درخت،
    کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبز تر است
    و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست.
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
    کودکی میبینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او میپرسی
    خانه دوست کجاست. "
    -
    نام وبلاگ برگرفته از کتابی با همین نام؛ نوشته ی فیودور داستایِوسکی.

    ָ࣪۰ ഒ 。
    I've always felt like i'm a drop in your ocean and when it hurts, you don't see
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها