قبلا، تا امروز، همیشه از خودم میپرسیدم چرا آدما میرن بیرون شهر. مگه پارکهای توی شهر چه فرقی دارن؟ مگه حیاط خونه چه فرقی داره؟ خب واقعا هم فرقی نداشتن، ولی امروز فهمیدم فرقش اینه که آدم وقتی خیلی خیلی دور از خونه ست، وقتی ساعتها باید راه رو بره تا برسه به کنار رودخونه، اون موقع دیگه با تموم وجودش از خونه زندگی و شهر و مشکلاتش میکنه. ولی وقتی نزدیک خونه باشی و بدونی فقط چند دقیقه با همون لوکیشن همیشگی که توش غم ها و بیچارگی هات کمین کردن فاصله داری، ازونا نمیتونی به خوبی بیرون شهر رفتن دور بشی. برای من فرقش همین بود. شماها چی؟
پینوشت) دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده.
پینوشت2) آخ اگه فردا معجزه ها بیان.. آخ.