حالش بد بود. خیلی بد. انقدر که غصه تموم وجودمو گرفت. وقتی دراز کشیده بود و احتمالا خوابیده بود، تموم مدت بالای سرش داشتم نگاهش میکردم و پناه برخدا. انقدر زیباست که هرچقدر زور میزنم نمیتونم خدارو چیزی زیباترازون تصور کنم.  انقدر زیبا که اون لحظه به این فکر کردم که اگه به نگاه کردنش بهش ادامه بدم حتما خم میشم و درحالی‌که خوابیده میبوسمش، پس؟‌برگشتم و به بقیه چرت پرت های توی اتاق بهداشت نگاه کردم، لبمو جوییدم و به این فکر کردم که خدا هی موقعیت میذاره جلوم و من هی میسوزونمشون؟  ( نه بابا چقدر خوش خیالم )
-ولی واقعا اشتباهه کسیو وقتی خوابیده بی اجازه ببوسی.
اگه مطمئن بودم بیدار نمیشه انجامش میدادم TT ولی فکرکنم کار درست این بود که انجامش ندم. شاید ازم متنفر میشد؟
میدونی؟ من خیلی دوستش دارم.
خیلی بیشتر ازون چیزی که بتونم بگم.
انقدر که جلوی کوثر - که داشت میگفت اگه بری پیش بکس بازم بهت میگه برو و نیا - بلند بلند زدم زیر قهقهه ( به عنوان تیکه و خنده تصنعی ) و اینطوری بودم که هههه ههههه چقد تو باهوشییی
و بعد یهو وسطش هق هق کردم و تا گردنم اشکام ریخت وقتی چشماش رو تصور کردم. ( دیوونه شدم؟ )
انقدر که قسم میخورم تموم دریاها هم جوهر بشن و تموم ذرات زمین مشغول نوشتن، بازم نمیشه توصیفش کرد. فقط باید جای من بود و فهمید.

( مکالمات یک عدد افسارِ قلب گسیخته با کسی )