هفت عزیز؛

افتضاح ترین روزهای زندگی آدم همونهایی ن که دست کمشون میگیره. به هرحال که من هیچ وقت عاشق سه شنبه ها نبودم.  

الان که دارم این رو برات می‌نویسم افتضاح ترین وضعیت اتاقم رو به رومه، شاید روزای بدتری هم بوده، اما روزهای بهتر بیشتری.. نه. کلی کار ریخته روی سرم و شرایط هیچ کدومش از سختی یک سنگ قابل تغییر تر نیست. حتی کار با کیبورد این گوشی رو یادم رفته. می‌بینی؟ زیادی متلاشی ام. خیلی بیشتر ازون چیزی که پاشم و اتاق رو به روش همیشگی تمیز کنم؛ اول وسایلی که مال اتاق نیست رو ببر بیرون، بعد اشغالا رو جمع کن، بعد کف اتاق رو، بعد روی تخت، اخرشم روی میز لعنتی نفرین شده م که اگر بیشتر ازین برای نوشتن روش فکرکنم خودم رو میکشم. قطعا. 

داشتم میگفتم، اتاق خیلی کثیفه و یک نفر باید اشغال غذاهای نعنا شامل انواع مغز پودر شده و تخم کتون که به کف جورابام میچسبه ن رو جارو کنه. میز عسلی باید بره بیرون، بخاری برت عقب تر، سطل اشغال خالی شه، کیف های اضافه برن یه گوشه ی یک کمدی چیزی، لعنتی. کی جعبه ی لگوهای کهنه ی دوقرن پیشم رو از کمدای اون سر خونه اورده تو این اتاق؟ دستماا کاغذیا برای چیه؟ پوست شکلات ترش، بطری های اب متعدد، کاغذ های چرک نویس با دستخط کج و معوج، جوراب های لنگه به لنگه و احتمالا کثیف، هیچ چیز توی این اتاق سر جاش نیست هفت. حتی خودِ من و افکار لعنتیم و احساساتی که میترسم نفرت جای همشون رو بگیره. نقرت و ترس. میدونی؟ گوشه ی میزنم یک قطار از تموم احساس هایی که شبیه به حباب های رقصون یا شاید هزارپاهای لغزنده وسط فضای خالی کلاس ، بین معلم و خیل بچه ها ، می‌دیدم نوشتم. بعضیاشون حروف پف پفی داشتن، بعضیاشون سارافن های چرک و چسب جین تنشون بود. اکثرا بو میدادن و هم آهنگ بودن. ذلت، خفت، منت، نفرت؛ کلمه ها انقدر زیاد شدن که گوشه ی میز شبیه ریل قطار به نظر میان.یک روز یک نفر جام نشست و گفت " احساسات خودتو نوشتی بدبخت؟ " 

احساساتی که درونتون میبینم رو نوشتم. انزجار، جفا، کینه، خطا، اضطراب، خوار، خسته، بدبخت.

 

خسته شدم هفت. از غر غر های ماخا و جیغ جیغ های نعنا، از توده کتابهای توی کمد که شاید شیشه ی قفسه کمد رو بشکنه. از اینکه به چشمهای وزغی و دهن گشاد معاون ها و دبیر ها نگاه کنم و اون خط چشم تتو شده ی کمرنگ و چندش لا به لای چروک های پلکشون سورمه ای و بوگندو به نظر برسه. از این سوال که بند کفشهام رو ببندم یا نه خسته شدم، دیگه هیچ مسیری ارزش راه رفتن نداره و ازینکه گاهی پیش بقیه پرحرفی میکنم متنفرم. نباید براشون حرف بزنم هفت، حرفهای من درحد شنیده شدن نیستن پس چرا داستانهای کوتاه و افتضاحم رو تعریف کردم؟ چرا خواستم توجیحشون کنم؟ چرا کلمه ها و دروغ هام رو بهشون گفتم؟ از مدرسه متنفرم. 

دیگه بند کفشهام رو نمی‌بندم. 

فقط میخوام به کیفم کلی پین و فوتوچارم وصل کنم و بعدش انقدر بدوئم و از اینجا دور شم که صداشون کرم کنه. و ریه هام خفه‌م.