هفت عزیز؛ 

چیزهای زیادی هست که میخواستم برات بنویسم، مثلا اینکه زمین سیاره ی آدمها نیست، یا اینکه باید چیکار کنم، یا اینکه وقتی داشتم از پله های زیر زمین میومدم بالا یک لحظه بوی دوغ عالیسی که توی آخرین اردوی مشکات خورده بودم به دماغم خورد و راستی، اینم هست که قراره ببرنمون اردو و قطعا من نمیرم؛ ولی خب. جدا از همه ی اینها، این نامه به رندوم ترین حالت ممکن راجب خاطره ی گذرایی‌ئه که وقتی داشتم ظرف می‌شستم و ماخا به طرز وحشتناکی فریاد می‌کشید به ذهنم رسید. یه خاطره ی کاکائویی. 

تولد پونزده سالگیم بود، یادته که گفتم عاشق اینم که یک داستان رو اینطوری شروع کنم .. پونزده ساله که بودم ... ؟ خب من هیچ داستان خوبی راجب اون روزها ندارم و این بولد ترینشه. اون سال، 1401، دی ماه یخبندون بود و یک هفته مدرسه ها تعطیل شد. منم بدجوری سینوزیت کرده بودم و داشتم از سر درد و بیماری می‌مردم و بکستر تموم تلاشش رو برای خورد کردن منی که توی اون هوا یخ زده بودم می‌کرد. حقیقتا شرایطم به طرز تحسین بر انگیزی سریالی بود، و سه تا از دوستهام، تصمیم گرفتن با چیزی که ازش متنفر بودم حالم رو بهتر کنن. تولد ! 

هفت؛ می‌دونم که اخیرا وقتی میگم از تولد متنفرم کلیشه ای به نظر میاد. انگار آدمیم که از بدنیا اومدنم متنفرم (که قطعا هستم) ولی مسئله ی من با روز تولد نیست. با جشن روز تولده. اونم نه چون از بابت بدنیا اومدنم ناراحتم؛ بلکه این تنفر من درواقع یکجور.. تروما(؟)ست. شاید بعدا بهت گفتم، وقتی نزدیک تولدم بود.

اونروز، درحالی که شبیه به پونزده سال قبلش همه چیز یخبندون بود، با یکم تاخیر توی تاریخ بالاخره به تولد خودم دعوت شدم. با کلی پوشش و هدبند و کلاه و فلان؛ تا بیشتر ازین سرما نخورم. و ماخا تموم مدت، دوبرابر من، ازینکه باید من رو میبرد به تولد متنفر بود. خیلی زیاد. انقدر که تا اون نگاه لعنتی و اخم و پیف پیف کردن رو از نزدیک، فاصله ی سه سانتی متری از صورتت، نبینی؛ نمی‌فهمی.

راستش؛ طی اون شب اتفاق خاصی نیوفتاد. من فقط تموم مدت آرزو می‌کردم که بکستر از در بیاد تو و بگه تادا؛ تموم حرف هام سوپرایز تولد بود و سه سال دوستی و اونهمه خاطره و جنجال های فوتبالی و قصه های خیالی و شب بیداری برای درس خوندن و والیبال دیدن رو به خاطر یک خاطره ی خیلی کوچیک و متعفن به باد ندادم؛ ولی داده بود. یا دست کم وانمود میکرد به باد داده. این چیزیه که هیچ وقت ازش نپرسیدم و میدونی هفت؟ وقتی مجبور شدم به بکستر بگم تغییر کردم و بیخیالِ دنبال منِ قبلی گشتن شو؛ به خودمِ سه سال پیشش (یا بیشتر) که به بکس گفت یه بار دیگه بهم بگی دوستت دارم بلاکت می‌کنم حق دادم. انگار یادم رفته بود چرا نمی‌خواستم بکستر دوستم داشته باشه. ولی یادم اومد و از دی ماه اون سال همه چیز فرق کرد؛ حتی اگر تا ماه ها بعدش وانمود کردم اینطور نیست.

داشتم می‌گفتم؛ اونجا اتفاق خاصی نیوفتاد. کتاب هدیه گرفتم، با خواهر زاده ی زهرا اشنا شدم، تلاش کردم لبخند بزنم درحالی که لباس الیساما تنم بود. تلاش کردم توی عکسا خوشگل بیوفتم. اما مهم ترین بخش اون شب کیکش بود. یک کاپ کیک غول پیکر یک کیلویی یا شاید بیشتر، درحالی که کاکائویی و خیس بود و لا به لاش خوشمزه ترین خامه های زندگیم برق میزدن. زهرا تموم اون کاپ کیک رو، یا دست کم 95% ش رو، داد به خودم. داد تا ببرمش خونه و با خانواده بخورمش. (احتمالا اون زمان هنوز نمیدونست خانواده..خانواده ی من.. آه بیخیالش) من تموم اون کیک شیرین و نرم رو برداشتم و با خودم بردم خونه. وقتی میگم شیرین؛ خیلی بهتر و لذید تر از شکر و کیک های دیگه. اون بهترین کیک کل زندگیم بود و هفت، قنادی خواهرِ زهرا خوشمزه ترین دستور پخت هارو داره. قسم میخورم. 

هفت؛ ماخا وقتی کیک رو دید هیچی نگفت. جز اینکه باهام دعوا کرد و گفت حق ندارم بخورمش. وحشتناک بود، مید‌ونی؟ اینکه بالاخره توی شب تولدت یک چیزی برای دوست داشتن پیدا کنی و ممنوعش کنن. هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدم. فردای اون روز ، که خیلی هم سرد بود ، کله ی صبح از خواب بیدار شدم و یواشکی از توز یخچال برش داشتم و درحالی که جوراب پام نبود و داشتم یخ میزدم، نشستم جلوی بخاری سالن که روی شمعک بود و درحالی که نور زرد خورشید بیهوده ترین چیز دنیا دربرابر اون حجم از سرما به نظر میرسید؛ با قاشق افتادم به جون کیک. تقریبا یک سومش رو خوردم اما نصف بیشترش هنوز توی کاپ غول پیکرش بود، بعد دوباره پلاستیک کشیدم روش و گذاشتمش توی یخچال. اون روز صبح مزه دار ترین صبح زندگیم بود. همه چیز توی خونه ساکت و بی حرکت بود، جز من که داشتم کیک میخوردم و پلاستیکی که خش خش میکرد. هیچ چیزی توی زندگیم اندازه ی اون کیک خوشمزه نبود. و حدس بزن دقیقا وقتی تصمیم گرفتم خوردنش رو سه روز طول بدم تا زود تموم نشه؛ چیشد؟

ماخا بدون اینکه حتی بهم بگه همه ش رو ریخت توی سطل آشغال. تموم کیک رو. با قاشق از توی ظرفش تراشید و ریخت کنار تفاله های چای و استخون مرغ های هفته پیش. تموم کیک. شیرین ترین چیزی که توی زندگیم دیده بودم.

 

هفت عزیز؛ تموم داستان همین بود. اما خب، احتمالا بعد از اینکه کیک تولدم رو توی سطل اشغال دیدم معادل سیصد و پنجاه و هفت صفحه نوشتن احساس جنون بهم دست داد. هیچ کاری از دستم بر نمیومد میدونی؟ خیلی رقت انگیز بود. بالای سطل اشغال وایستاده بودم و حتی کیک رو نمیدیدم، روش پر از اشغال بود و تنها نشونه ازینکه کیک بیرون ریخته شده ظرف پر از آب و کفش کف سینک ظرفشویی و خامه های مالیده شده به اطراف سطل اشغال بود. و البته جمله الیساما. ریختمش بیرون. میخواستی چیکار کیک کهنه ی وامونده رو؟ هفت. اون کیک کهنه نبود. دست کم نه به اندازه ی من و احساساتی که از دست میدادم. 

 

بعد ازون دیگه هیچ وقت از کیک تولد خوشم نیومد. هنوزم نمیاد. وقتی به کیک تولد نگاه میکنم احساس پوچی میکنم. اون تنها کیک تولدی بود که برای من درست شده بود. فقط من. برای بیست و دوی دی. و نه شونزدهم، و نه هیجدهم. فقط من هفت. و تو داستان شونزدهم و هیجدهم رو مید‌ونی؟ مگه نه؟


* این بخش از نامه مخدوش شده است *