هفت عزیز ۰   ۪۪۫۫    ·₊‌‌ .  

 

گفتی اشکالی نداره. منم همینطور، شب رو خوابیدم، کابوس‌ های عجیب دیدم، بیدار شدم، گرم بود، کابوس هارو فراموش کردم اما ردِ دردشون رو نه. 

اشکال نداره. درس نخوندم، ولخرجی کردم، گفتم درست می‌شه. خندیدم، سر کلاسها، کنار ماخا، کنار هانیه. هانیه نگاهم کرد و گفت چقدر ناراحتی.

چشمام گرم شد.

اشکال نداره. به جمله های سنگی چنگ زدم، به نگاه های پاپلی، به چشم‌های واعظ وقتی از عشق حرف می‌زد، به اعتمادی که یوسفی بهم داشت، چنگ زدم. به کوثر، به امینی. به نعنا، به ک‌ک، به شوهر خاله‌م وقتی من رو دید و گفت این دیگه مشخصه جایِ مشته ، به اینکه یک نفر مطمئن بود یک جای مشت توی صورتم دارم چنگ زدم. 

به خودم وقتی توی دفتر مدرسه تعهد می‌دادم، به زخم روی لبم که خفن به نظر می‌رسید، به مپس، به ری عزیز، به شوهر عمه وقتی کتاب استیو تولتزم رو دستش گرفته بود، به شوهر خاله وقتی هلم داد سمت اتوبوس ها، به بابا وقتی می‌خندید، به مامان وقتی غذاهای خوشمزه پخته بود، به رد انگشتای میگوروشی روی بدنم. چنگ زدم. 

اشکالی نداره. چنگ زدم. به مامانی وقتی نگاهم میکرد و مهربون بود، به سرمای شبی که توی بیمارستان بودیم، به بچه ای که بهم لبخند می‌زد، به فروشنده ی لوازم التحریری که لبخند میزد، به تلفظ اسمم از زبون ادمهایی که نمی‌شناختم، به آهنگ های هوی متال، به سوزش کاتر روی عضلات کف دستم. چنگ زدم.

به ذره های خاک گلدونی که پیشاجمعه شکسته بود چنگ زدم. به آویز های گوشه ی کیف سبزه‌م، به جوراب های لنگه به لنگه، به یقه ی توری دورس آلبالویی رنگی که هرگز نخریدمش. چنگ زدم. 

به نقاشی ها، یادداشت های ریز از حرفهای ریز، به تک تک مقدسات دنیا، هربار که توی تاریکی صدای ماخا توی سرم اکو می‌شد و دو بخش اسمم رو کامل صدا می‌زد؛ چنگ زدم.

گفتی اشکالی نداره هفت

چنگ زدم، چنگ زدم، چنگ زدم. 

پس چرا هیچ چیز من رو نگه نداشت. 

و چرا من هرگز به تنهایی... معنایی نداشتم؟ چرا هفت؟ چرا هیچ وقت... 

چرا هیچ چیز نگهم نمی‌داره هفت... چرا... فقط... من... دارم... چنگ می‌زنم...

و آخرِ این سقوط کجاست... چرا... این دره انقدر... عمیقه... هفت...