هفت عزیزم؛ یادته که گفتم آدم بودن سخت ترین کار دنیاست؟ شبیه اون بخش آهنگ lonely star از Oh wonder. فرقی هم نداره که چقدر بیشتر بگذره و چقدر توی آدم بودن عمیق تر بشم. هیچ وقت حرفه ای نخواهم بود. مثل الان که کف اتاق دراز کشیدم و مچ دستم میسوزه و میخاره و کتاب تاریخی که فردا باید جوابش بدم و چندین درس مهم دیگه که حتی نمیدونم کدومارو باید میخوندم اطرافم پخش شدن و آخرین چیزی که بهش اهمیت میدم، درسه. چنلای کنکوری هارو بخاطر تبلیغ یک چنل رندومی دیدم و حسابی خورد توی ذوقم. باید دائم به خودم یاد آوری کنم که نه میتسو، معنی زندگی تو دانشگاه نیست. پس وقتی میبینی بعضیا تا آخرین قطره شیشه ی عمرشون درس میخونن اینطوری خشک و پژمرده نشو. تو اصلا همچین شیشه ای نداری که بخوای بخاطر چیزی صرفش کنی.
فرقی نداره چقدر بیشتر آویز بخرم یا چندتا دفترچه ی دیگه رو با نوشته هام سیاه کنم. فرقی نداره چندتا اهنگ دیگه حفظ بشم و چندتا جوراب دیگه پاره بشه و چندتا فروشنده ی دیگه بهم احساس ناکافی بودن بدن. عادت نمیکنم. آدم بودن همونقدر سخته که وقتی به زور از شکم ماخا بیرون میکشیدنم و من ضربان قلب نداشتم، سخت بود. انگار نه انگار هیجده سال و یک ماه و دو روز گذشته. انگار هر روز بیست و دوم دی ئه. انگار هر روز خیابونا یخ زدن. هر روز الیسامای جوون و بی تجربه توی اتوبوس شخصی بابایی با سارافون جلوبسته به گریه کردن های منِِ نوزاد ، بیست و شش سال کوچیکتر از خودش ، گوش میده و نمیتونه بهم شیر بده. هر روز دکتر میگه که این جنین بدنیا اومدنی نیست. انگار هر روز قلبم سوراخ تشخیص داده میشه و مامانی تصمیم میگیره به الیساما نگه تا جوش نزنه. هر روز سخته هفت. همونقدر که وقتی پنج سالم بود و توی تونل عجیب توی نمایشگاه گل و گیاه بودم سخت بود. همونقدر که وقتی روی زانوهام خم شدم تا خرده شیشه های رنگی پشت ویترین رو لمس کنم بود. هفت. ازینکه مجبورم آدم باشم و نمیتونم تبدیل به یک تیکه صدف بشم؛ خسته ام.
اه. هفت. ساعت همینطوری میگذره و نمیخوابم. درد عجیب توی قلبم بیشتر میشه، اضطراب. حتی دیر خوابیدن من رو میترسونه. مچاله میشم و دلم میخواد بمیرم. چرا؟ چون نمیدونم. انگار نقشیه که به زور روی دوش من گذاشته شده باشه. من اینجام، بعنوان یک دختر بیچاره، تا کس دیگه ای جای من نباشه؟
هفت. خسته ام. همه ی این چیزها برای من خیلی زیاده. دلم میخواد از روزهای خوب برات بنویسم ولی همه چیز داره من رو میشکنه. نمیدونم چطوری بگم. درد داره همه اعصاب و احساساتم رو درگیر میکنه. طوری که جایی برای حس چیز دیگه ای نمونه. همه ی اینها خیلی ترسناکه. برای من... خیلی... ترسناکه.
با این حال، و با اینکه نمیخوام بگم " میگذره " باید تحمل... نه حتی تحمل هم نیست هفت. باید احساسش کرد و گذاشت به مغز و استخونت نفوذ کنه و بیخیال جنگیدن باهاش شد. با همه ی اینها هنوزم ورزش کن، مسواک بزن، بنویس، بخون، ببر، بشور، بیار، بکن. میبینی؟ همینه که من رو مجنون میکنه. مجبوری ادم باشی حتی اگر اندازه ی یک تیکه آهن خمیده و ضرب دیده؛ خسته و آزرده ای.
هیچ وقت نمیتونی اونقدری باشی که غمگینی. همش باید بدویی. بیشتر باشی. بیشتر تحمل کنی.
وگرنه سالها پیش تبدیل به یک فسیل میشدم. از شبدر چهاربرگی که قبل از اینکه شانس کسی باشه؛ زیر سنگ ها و رسوب ها دفن شد.
ولی خب. اینجام.
آدمیزاد، خسته، مجبور، بیچاره.
- متیو~蒸発
- شنبه ۲۶ بهمن ۰۴
