۵ مطلب در خرداد ۱۴۰۴ ثبت شده است

Oh yeah, wait a minute mr.postman

هفت عزیز ؛ ✦𝅦 ֺׅ ࿙ چقدر همه چیز عجیب شده ، نه؟ چند روز پیش که یک نفر از ربط تو به V پرسید ؛ فکرش رو هم نمی‌کردم نامه ی بعدی قراره چه شکلی پیش بره. اما بهش گفتم " اصلا به هم ربطی ندارن " و خوشحالم، حداقل یک نفر این رو می‌دونه.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۲۶ خرداد ۰۴

    I'm just going to sleep. That's all

    هفت عزیز ؛

    محتوی این نامه رو حتی نمی‌تونم بنویسم. لطفا حسش کن. و من رو بفهم. چون برای تموم تلاش های لازم ؛ خسته‌م. 

    • متیو~蒸発
    • سه شنبه ۱۴ خرداد ۰۴

    Oh dear

    هفت عزیز ؛ 

    هوا گرمه، اما داغ نیست. این هفته هم به آخرش رسیده، می‌بینی؟ 

    خسته‌م، تا فرسخ ها زیر پوستم کافئین انباشته شده، و ترس، و بافت قرمز ناشناخته ای که گوشت صداش می‌کنن. چقدر عجیب که با اینهمه احساس و آرزو ؛ فقط یک تیکه گوشتم. که می‌شه خیلی راحت با کارد بریدش. 

    هفته ی سختی بود؛ احتمالا زیاد گریه کردم. به ازای تموم دردهایی که احساس کردم. پنج تا نامه ی خودکشی نوشتم تا فقط ببینم چقدر براش آماده ام؟ با هر پنج تاش گریه کردم. آماده نیستم. هنوز می‌خوام زندگی کنم. 

    با این حال درد دارم. 

    و کلی خرید :) کلی برچسب ، کلی ایده و کلی کاغذ که باید تا بدم و بچسبونم و نقاشیشون کنم. کلی اثر انگشت هست که باید به جا بذارم هفت. کلی مزه که باید بچشونم، کلی عطر که باید به مشام خیلی ها برسونم؛ کلی حرف که باید نجوا بشن. هنوز می‌خوام زندگی کنم، با همین چیزک هایی که دارم، این جورابه که نخ کش شده، اون ماهی معلق بین تنگ، اون عطر سحر آمیز دم پنچره، این کرم دستی که بوی بائوباب می‌ده. می‌خوام زندگی کنم و هر روز دکمه های همین آستین رو ببندم؛ تا وقتی که مطمئن بشم وقتشه که این لباس رو دربیارم. 

    و آماده باشم. 

    و زندگی واقعی رو بپذیرمش.

    خوبم هفت، فقط گریه کردم و زخمی شدم، اما خوبم. سرحالم. زنده میمونم.

    خوبم. هفت.

    • متیو~蒸発
    • چهارشنبه ۸ خرداد ۰۴

    اگه مامان بمیره ...

    هفت عزیز؛

    هوا گرمه؟ احتمالا، نشستم کف اتاق، پشتم رو به در چسبوندم تا پاخا نیاد تو. مثل نیم ساعت پیش. فاصله ی بین درس ۷ و ۸، با خودم گفتم ظرف هارو براش می‌شورم چون دختر خوبی ام. چون پولهاش رو داد تا من زندگی کنم. همونطور که میتونست به هرکس دیگه ای بده. میتونست هر سال صدکیلو گوشت بخره و بندازه جلوی حیوون ها‌. میتونست مواد شوینده بخره و جرم لای درز سرامیک هارو باهاش بشوره. میتونست کود بخره و پای درخت های باغچه بریزه. میتونست مبل بخره و روش بشینه. میتونست ماشین ظرف شویی بخره. میتونست فرش بخره. میتونست خونه بخره. میتونست خیلی کارها بکنه؛ همونطور که تصمیم گرفت من رو بدنیا بیاره. به نظرت فرقی هست؟ بین مسئولیتی که درقبال من پذیرفته و زحمتی که باید برای یک سفید کننده ی بدون بو می‌کشید؟

    فکر نمیکنم. 

    ولی ظرفهارو شستم. با اینکه داشتم میمردم، از برنامه عقب بودم، مغزم فحش میداد. گفتم ظرف هارو میشورم چون به گمونم کارهای خوب کردن باعث میشه خوبی به سمتت برگرده. گفتم شاید خدایی باشه که واقعا در ازای نیکی کردن به خانواده؛ بهم کمک کنه. هفت. 

    احمق بودم. 

    احمقانه بود، دوباره حرف زد. لبهای عجیب کبودش رو باز کرد، با اون دندونهایی که ناراحتم میکردن، با اون زبونی که به نظر نمیرسید غیر از بلعیدن و فحش دادن کار دیگه ای کرده باشه. با اون تیکه ی تنفر انگیز سفیده شده ی ریش ها گوشه ی چونه ش. چشماش کوچیک تر از همیشه به نظر میرسید. با خودم فکر کردم این پاخاست؟ خب بود. هنوزم زنش رو دوست داشت. هنوزم من همون سفید کننده ی بدون بو بودم. همون ماشین ظرف شویی و همون مبل و همون فرش و همون چیزی که بابتش پول داده. باید ازم استفاده میکرد. 

    چرا باهاش حرف زدم؟

    نمیخوام موفق بشم هفت. نمیخوام بچه اش باشم. نمیخوام درس بخونم. نمیخوام ازم توقعی داشته باشه. نمیخوام بهم بگه چرا حرف نمیزنی. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام. 

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۳ خرداد ۰۴

    #81

    تو برای چی موهات بلند نمی‌شن ؟؟

    آفتاب داغ ساعت نه، قطره های عرق که قوس پشت کمرم رو طی می‌کردن و نزدیک کش شلوارم متوقف می‌شدن، سر صدای دبیرستانی ها، دختر های مو قرمز، دختر های ناخن رنگی، دخترهایی که روسری های گیره زده داشتن، صدای جیر جیر وسایل بازی مدرسه ی نه چندان غریبه ی کنار درمانگاه... همه چیز چقدر احمقانه بود برای اینکه بعد از یک سال با همچین سوالی مواجه بشم. 

    تو برای چی موهات بلند نمی‌شن ؟؟

    موهام خوبن، شاید قیافه م معقول نیست، فرقم کج و کوله ست و چتری هام هیچ وقت صاف نیستن، شاید لپ هام عجیب به نظر میرسن و موج روی موهام هیچ وقت متعادل و متقارن نیست، اما موهام خوبن. چون وقتی نشسته بودم روی زمین و یهو یک جفت اسکیچرز مشکی با جوراب های راه راه دیدم، چشمها و ابروهام رو پوشوندن. چون وقتی روی شکمم خم شدم و تا جایی که میشد شونه هام رو نزدیک کتاب، که روی زمین بود، کردم؛ سایه شون نذاشتن ۴۵ درجه بالا تر رو ببینم، جایی که صدات رو ازش می‌شنیدم؛ اما دیگه بوی آشنایی از طرف تو احساس نمی‌کردم. یا شایدم هوا برای وزیدن باد؛ زیادی گرم بود. 

    موهام خوبن. دیگه نه صافن و نه می‌تونی انگشتهات رو توشون فرو کنی تا دسته دسته ببافی‌شون. دیگه خبری از پنس های رنگی همیشگی نیست، چون ریختنشون توی صورتم بیشترین حس امنیت ( و weird بودن ) رو القا می‌کنه. موهات واقعا نیازی ندارن که بلند تر ازین بشن. نه فعلا. حتی اگر قشنگ تر باشم، یا کسی اینطوری بیشتر دوستم داشته باشه... تو برای چی موهات بلند نمی‌شن ؟؟ آه خدایا. خسته م. و فکر نکنم جواب این سوال به اون آسونیا که می‌شه فکر کرد باشه. 

    • متیو~蒸発
    • چهارشنبه ۱ خرداد ۰۴
    ָ࣪۰ ഒ 。
    زمان لخت و عریان، نرم نرمک به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید بیزارمان می‌کند. چون معلوم می‌شود از مدت‌ها پیش، آن جا بوده است.
    ָ࣪۰ ഒ 。

    " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار
    اسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    " نرسیده به درخت،
    کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبز تر است
    و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست.
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
    کودکی میبینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او میپرسی
    خانه دوست کجاست. "
    -
    نام وبلاگ برگرفته از کتابی با همین نام؛ نوشته ی فیودور داستایِوسکی.

    ָ࣪۰ ഒ 。
    I've always felt like i'm a drop in your ocean and when it hurts, you don't see
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها