احتمالا لخت نشستن کف اتاق بهترین ایده ی دنیا نباشه، اما هوا گرم تر از اونی بود که چیزی بیشتر از لباس زیرم رو با خودم حمل کنم. پس الان که اینجام و پاهام رو انداختم روی هم، با جورابای زرد و آبی، عجیب ترین و زشت ترین کسی هستم که میتونستم باشم. اما خب. فکرکنم مهم اینه که دست کم هستم.
همین چند دقیقه ی پیش بیرون بودم، بیرون... با کلی غریبه ی بیگانه و گل و لباسهای نوی نه چندان جالب. دلم میخواست بیام و بگم اون درختی که شکوفه زده بود خیلی قشنگ بود، افتاب خیلی نرم بود، اون نوزاده بهم لبخند زد وقتی داشتم فکر میکردم " اصلا کسی به این من لبخند میزنه؟ " ... اما باید بگم نه. تموم چیزی که دلم میخواد بگمش اینه که چقدر عاشق اینم که تنها بمونم. همین گوشه، هر روز صبح صورتم رو با کف نارنگی و توت فرنگی بشورم و با بدترین فشار ممکن روی گردنم جلوی بخاری برقی کز کنم. دلم میخواد صبح ها یواشکی از زیر تخت بخزم بیرون و برم توی حیاط، بهار رو توی آسمون خونه ی خودمون ببینم. حتی اگر کثیف و پر از درد و زخم. بازهم فکر نمیکنم دلم بخواد اون بیرون رو اینطوری که هستم تجربه کنم؛ وقتی هنوز پنجره ی اتاقم باز میشه و بوی وانیل از گوشه ی چهارچوبش میآد.
حتی نوشتن دیگه کمکی به این احساسات عجیب غریب نمیکنه. دلم میخواد لبخندهای زمستون رو یادداشت کنم، خصوصا الان که تنگشون یکی یکی گزینه اضافه میشه. بغل کردن گلی، شبِ روز اخر مدرسه، حس و حال روز اخر مدرسه، صدای شروین توی سینما، اون جمله هه. اون پیامه. اون عکسه. ولی انگار نوشتنشون هیچ کمکی به نگه داشتنشون نمیکنه. به فراموش نکردنشون شاید...
امیدوارم زنده بمونم. کمتر از ده ماه دیگه.
- متیو~蒸発
- دوشنبه ۲۷ اسفند ۰۳