میگوروشی (見苦しい ترجمه از ژاپنی؛ ناخوشایند) از ماخا میپرسد " میتونم گوشیمو ببرم توی زنگ تفریحها باهاش بازی کنم؟ " مامانش تاکید میکند " گوشی توی مدرسه ممنوعه! " بعد با دقت فرمش را توی تنش مرتب میکند تا برای جشن کلاس اولی ها آماده شود. به یاد ندارم جشن کلاس اولم چطور برگذار شد، جز اینکه کسی هولم داد و من با سر زمین خوردم. آن روز ماخا اولین بار با دوست کنونیاش آشنا شد،وقتی آن زن فریاد میکشید "این بچه ی کیه؟! سرش ترکید!"
بعد ها فهمیدم من هرگز بچه کسی نبودم.
ماخا فریاد میزنه، تند تند پیراهن بزرگ پاخارو تنم میکنم و کتونی هام رو از توی حیاط چنگ میزنم، به طرف در ورودی میدوئم درحالی که پاخا ماشین رو از توی جاپارک درمیاره. کفشهام رو لنگه به لنگه پام میکنم و میدوئم تا توی ماشین، هوا تنفر برانگیز نیست اما ازش متنفرم، پنج دقیقه تا مقصد سواری میکنیم و پاخا ماشین رو جلوی مدرسه ی میگوروشی پارک میکنه. میرن و من بهشون نگاه میکنم که سه نفری چقدر شبیه " مامان باباها و بچه های معمولی " بنظر میرسن. خواهر برادرا با بچه های کلاس اولی از در ورودی به حیاط مدرسه میرن و من احساس بدی پیدا میکنم. انقدر که غمگین بشم و اجازه بدم با آهنگهای راک ایندی اشکهام توی چشمم حلقه بزنن و بعد طبق عادتم اونهارو توی چشمم خشک کنم. جمعیت زیادی به طرف در کوچیک مدرسه روونه ان که باعث میشه فکرکنم چندصد نفر برای این جشن دعوت شدن، چندین و چند ادم. به جز من، که خودم نخواستم برم اما حالا غمگینم. بخاطر اینکه آدمِ جشن رفتن نیستم غمگینم. نه بخاطر اینکه نرفتم، بخاطر اینکه خواهرِ این خانواده نیستم. بخاطر اینکه عضوی از این سه نفر نیستم. بابت اینکه اونها مامان و بابان، میگوروشی بچشونه اما من بچه ی کسی نیستم.
مامان باباها از بچه هاشون عکس میندازن، قیافه های ذوق زده دارن، بچه های کلاس اولی کیف هایی که براشون بزرگ و سحر امیز بنظر میرسه رو پشتشون دارن و دستهای کوچیکشون توی دستای مامانباباها میدرخشه.دماغم رو بالا میکشم و یادم میاد دستمال کاغذی برنداشتم، ای که هی. میدونستم یک چیزی رو یادم رفته ها!
برای یک لحظه از گرما دلم میخواهد پوشش سرم را بردارم. انجامش نمیدهم و نمیدانم چرا، هیچ وقت به برداشتنش فکر نکردم. بد نمیشود اگر این سیاهِ خسته را بردارم و از توی کوله ام شال دیگری سرم کنم، این بار سبک تر. خورشید توی سرم میکوبد و پایم با وجود اینکه چهارزانو روی صندلی ماشین نشستم تکان میخورد. واقعا گرم است. واقعا گرم.سوفیان استیونز توی گوش هایم میخواند:
The first time that you touched me ?Oh, will wonders ever cease Blessed be the mystery of love Lord, I no longer believe
حالا غم همانقدر سریع که به سراغم آمده بود، میرود. کف دستم زیر افتاب چروک بنظر میآید و نسیمِ گرم برگهای درخت زیتون را میتکاند. سیاهِ خسته را درمیآورم و یک شالِ سیاهِ خسته روی سرم میندازم، طوری که موهای ژولیده ام پیدا نباشد و ماخا اگر احیانا پیدایش شد سرم نعره نکشد، تواناییِ هندل کردن سرپیچی را هر بیمار روانی ای ندارد که ماخا هم جزوشان است.
جوری سرتاپا مشکی پوشیده ام و استین های سیاهِ خسته تور توری است که نمایی از یک گوتیک اسلامیک شده ام :دی
دلم میخواهد پیاده شدم، قدمی بزنم و شنلم روی زمین کشیده شود. سیگاری بکشم و موهیتو بخورم، مثل اولین باری که سیگار کشیدم و از ناچار پپسی خوردم. دلم میخواهد قوی تر از این حرفها باشم. شجاع تر. محکم تر.
اما پیاده میشوم و سیگار روشن میکنم، با جورابهای صورتی و لباس سرتاپا مشکیم.
درست روبه روی مدرسه اش، سیگار روشن میکنم.
پینوشت) اینکه لحنِ نوشته عوض میشود؛ عمدیست. اما سهواً
+ کلیک
- متیو~蒸発
- چهارشنبه ۲۹ شهریور ۰۲