۵۷ مطلب با موضوع «جعبه‌ی‌نامه‌ها» ثبت شده است

آروم سوت بزن

نمیدونم یک اسم ساده چطور انقدر ناراحتم میکنه. 

    • متیو~蒸発
    • دوشنبه ۲۸ مرداد ۰۴

    #84

    هفت عزیز  ૢ་༘  

    سوالهای آدم‌ها معمولا عجیبه. حتی وقت هایی که از خودشون سوال می‌پرسن. حتی وقتی جوابش رو می‌دونن. درست مثل امروز؛ وقتی که توی حموم وایستاده بودم و بوی خون ریه هام رو پر می‌کرد‌، بدون اینکه هیچ رنگ قرمزی غیر از جشم‌هام رو ببینم. با خودم فکر کردم چطور ممکنه انقدر از آدمیزادی که توی قرن بیست و یکم زندگی می کنه دور باشم؟ و خب. سوال عجیبی بود. من هم عجیب بودم. 

     می‌خواستم بیام و برات از احساسی که دارم بنویسم، از حشراتی که پوسته های سخت و رنگی داشتن و توی قلبم گرد می‌شدن و من هیچی نمی‌فهمیدم، می‌خواستم از احساسِ عجیبِ باز شدن اون بافت ابریشمی گوشه کنار های حجم نرم این عضله ی عجیب بنویسم، از انفعالات متافیزیکی ای که رخ میداد؛ وقتی که حشرات رنگی پاهای محکم و شاخه شاخه شون رو از پیله ها درمی‌آوردن و روی بافت جگرم راه می‌رفتن. از احساسِ عجیب. و دور. و شگفت انگیز لحظه ای که بالهای مخملین جدیدشون رو باز می‌کردن و هرچیز دیگه ای که اونجا بود رو؛ با خط و خال های عجیب و زیباشون فراری می‌دادن. 

    • متیو~蒸発
    • سه شنبه ۲۲ مرداد ۰۴

    .Tous ceux qui boivent du café sont tristes la nuit

    هفت عزیز ۰   ۪۪۫۫    ·₊‌‌ .  

     

    گفتی اشکالی نداره. منم همینطور، شب رو خوابیدم، کابوس‌ های عجیب دیدم، بیدار شدم، گرم بود، کابوس هارو فراموش کردم اما ردِ دردشون رو نه. 

    اشکال نداره. درس نخوندم، ولخرجی کردم، گفتم درست می‌شه. خندیدم، سر کلاسها، کنار ماخا، کنار هانیه. هانیه نگاهم کرد و گفت چقدر ناراحتی.

    چشمام گرم شد.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۶ مرداد ۰۴

    I'm stupidly fragile and I wish you knew that before.

    هفت عزیز؛

    من ترسیدم. تا حد مرگ. تا مغز و استخونم این مرگ رو احساس می‌کنم. این درد رو. این حسی که از وسط سینه هام پوستم رو می‌شکافه و بین دنده هام می‌پیچه‌. احساسش میکنم هفت؛ اینکه بهم گفتی هیچ وقت اعتماد نکن توی ذهنم تکرار می‌شه، و ریشه ها سفت تر می‌پیچن، ساقه ها. رشد می‌کنن، خارها پهلوهام رو می‌شکافن، گل های رز و اقاقیا توی رحم و بین کشاله های رونم جوونه می‌زنن. 

    من تا حد مرگ، ترسیدم. 

    بهم گفتی اعتماد نکن، بعدش ب. بعدش ک. بعدش ز. بعدش ن. و من هربار فقط بهت گفتم گمون نمی‌کنم دنیا اونقدرا هم عجیب باشه هفت. 

    الان ترسیدم. و تو ساکتی. دیگه نمیگی اعتماد نکن. اما تکون خوردن لبهات روی لاله ی گوشم رو به وضوح به خاطر میارم. اعتماد. نکن. 

    ولی هفت.

    من انجامش دادم... و.... حالا... چیکار کنم... ؟

    • متیو~蒸発
    • شنبه ۸ تیر ۰۴

    I was getting kinda used to being someone you loved

    • متیو~蒸発
    • شنبه ۸ تیر ۰۴

    Cigarettes and Cinnamon

    نفس بکش. 

    نفس بکش. چیزی نیست. 

    نفس بکش... کلماتت توی مغزم پژواک می‌شد، مچاله گوشه ی تخت، درحالی‌که بوی گند الکل دختری که کنارم خوابیده بود من رو می‌ترسوند‌. انقدری که کنارش دراز بکشم و مطمئن شم زنده ست. 

    نفس بکش. اینها اشکهای من بودن؟ اگر انقدر غمگینم که توی تخت یک نفر دیگه گریه کنم... پس چرا هنوز به اینکه هرجایی رو باهاشون مرطوب نکنم اهمیت می‌دم؟

    هیشش، چیزی نیست دختر‌. دم. باز دم. 

    به من نگاه کن. نفس بکش، نفس بکش. چیزی نیست... چیزی نیست‌.. هیشش‌‌..

    چیزی نمی‌شه‌. 

    پس چرا داشتم گریه می‌کردم هفت؟ چرا قفسه ی سینه م تیر می‌کشید و قلبم طوری به قفسه ی سینه م می‌کوبید که درد رو حتی توی استخون های اونجا احساس می‌کردم؟

    درست می‌شه... درست می‌شه...

    داشتم می‌مردم. از روی تخت خودم رو کشیدم بیرون، به زور روی پاهام وایستادم و به این فکر کردم که مردن این شکلیه؟ انگار زانوهام دو تیکه ابر نرم بودن. یا دوتیکه کره ی آب شده. احساسشون نمی‌کردم، خیلی نرم بودن. خیلی ناچیز، خیلی سست. 

    داشتم می‌مردم؟

    • متیو~蒸発
    • سه شنبه ۴ تیر ۰۴

    Oh yeah, wait a minute mr.postman

    هفت عزیز ؛ ✦𝅦 ֺׅ ࿙ چقدر همه چیز عجیب شده ، نه؟ چند روز پیش که یک نفر از ربط تو به V پرسید ؛ فکرش رو هم نمی‌کردم نامه ی بعدی قراره چه شکلی پیش بره. اما بهش گفتم " اصلا به هم ربطی ندارن " و خوشحالم، حداقل یک نفر این رو می‌دونه.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۲۶ خرداد ۰۴

    I'm just going to sleep. That's all

    هفت عزیز ؛

    محتوی این نامه رو حتی نمی‌تونم بنویسم. لطفا حسش کن. و من رو بفهم. چون برای تموم تلاش های لازم ؛ خسته‌م. 

    • متیو~蒸発
    • سه شنبه ۱۴ خرداد ۰۴

    Oh dear

    هفت عزیز ؛ 

    هوا گرمه، اما داغ نیست. این هفته هم به آخرش رسیده، می‌بینی؟ 

    خسته‌م، تا فرسخ ها زیر پوستم کافئین انباشته شده، و ترس، و بافت قرمز ناشناخته ای که گوشت صداش می‌کنن. چقدر عجیب که با اینهمه احساس و آرزو ؛ فقط یک تیکه گوشتم. که می‌شه خیلی راحت با کارد بریدش. 

    هفته ی سختی بود؛ احتمالا زیاد گریه کردم. به ازای تموم دردهایی که احساس کردم. پنج تا نامه ی خودکشی نوشتم تا فقط ببینم چقدر براش آماده ام؟ با هر پنج تاش گریه کردم. آماده نیستم. هنوز می‌خوام زندگی کنم. 

    با این حال درد دارم. 

    و کلی خرید :) کلی برچسب ، کلی ایده و کلی کاغذ که باید تا بدم و بچسبونم و نقاشیشون کنم. کلی اثر انگشت هست که باید به جا بذارم هفت. کلی مزه که باید بچشونم، کلی عطر که باید به مشام خیلی ها برسونم؛ کلی حرف که باید نجوا بشن. هنوز می‌خوام زندگی کنم، با همین چیزک هایی که دارم، این جورابه که نخ کش شده، اون ماهی معلق بین تنگ، اون عطر سحر آمیز دم پنچره، این کرم دستی که بوی بائوباب می‌ده. می‌خوام زندگی کنم و هر روز دکمه های همین آستین رو ببندم؛ تا وقتی که مطمئن بشم وقتشه که این لباس رو دربیارم. 

    و آماده باشم. 

    و زندگی واقعی رو بپذیرمش.

    خوبم هفت، فقط گریه کردم و زخمی شدم، اما خوبم. سرحالم. زنده میمونم.

    خوبم. هفت.

    • متیو~蒸発
    • چهارشنبه ۸ خرداد ۰۴

    اگه مامان بمیره ...

    هفت عزیز؛

    هوا گرمه؟ احتمالا، نشستم کف اتاق، پشتم رو به در چسبوندم تا پاخا نیاد تو. مثل نیم ساعت پیش. فاصله ی بین درس ۷ و ۸، با خودم گفتم ظرف هارو براش می‌شورم چون دختر خوبی ام. چون پولهاش رو داد تا من زندگی کنم. همونطور که میتونست به هرکس دیگه ای بده. میتونست هر سال صدکیلو گوشت بخره و بندازه جلوی حیوون ها‌. میتونست مواد شوینده بخره و جرم لای درز سرامیک هارو باهاش بشوره. میتونست کود بخره و پای درخت های باغچه بریزه. میتونست مبل بخره و روش بشینه. میتونست ماشین ظرف شویی بخره. میتونست فرش بخره. میتونست خونه بخره. میتونست خیلی کارها بکنه؛ همونطور که تصمیم گرفت من رو بدنیا بیاره. به نظرت فرقی هست؟ بین مسئولیتی که درقبال من پذیرفته و زحمتی که باید برای یک سفید کننده ی بدون بو می‌کشید؟

    فکر نمیکنم. 

    ولی ظرفهارو شستم. با اینکه داشتم میمردم، از برنامه عقب بودم، مغزم فحش میداد. گفتم ظرف هارو میشورم چون به گمونم کارهای خوب کردن باعث میشه خوبی به سمتت برگرده. گفتم شاید خدایی باشه که واقعا در ازای نیکی کردن به خانواده؛ بهم کمک کنه. هفت. 

    احمق بودم. 

    احمقانه بود، دوباره حرف زد. لبهای عجیب کبودش رو باز کرد، با اون دندونهایی که ناراحتم میکردن، با اون زبونی که به نظر نمیرسید غیر از بلعیدن و فحش دادن کار دیگه ای کرده باشه. با اون تیکه ی تنفر انگیز سفیده شده ی ریش ها گوشه ی چونه ش. چشماش کوچیک تر از همیشه به نظر میرسید. با خودم فکر کردم این پاخاست؟ خب بود. هنوزم زنش رو دوست داشت. هنوزم من همون سفید کننده ی بدون بو بودم. همون ماشین ظرف شویی و همون مبل و همون فرش و همون چیزی که بابتش پول داده. باید ازم استفاده میکرد. 

    چرا باهاش حرف زدم؟

    نمیخوام موفق بشم هفت. نمیخوام بچه اش باشم. نمیخوام درس بخونم. نمیخوام ازم توقعی داشته باشه. نمیخوام بهم بگه چرا حرف نمیزنی. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام. 

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۳ خرداد ۰۴
    ָ࣪۰ ഒ 。
    زمان لخت و عریان، نرم نرمک به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید بیزارمان می‌کند. چون معلوم می‌شود از مدت‌ها پیش، آن جا بوده است.
    ָ࣪۰ ഒ 。

    " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار
    اسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    " نرسیده به درخت،
    کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبز تر است
    و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست.
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
    کودکی میبینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او میپرسی
    خانه دوست کجاست. "
    -
    نام وبلاگ برگرفته از کتابی با همین نام؛ نوشته ی فیودور داستایِوسکی.

    ָ࣪۰ ഒ 。
    I've always felt like i'm a drop in your ocean and when it hurts, you don't see
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها