۶۱ مطلب با موضوع «جعبه‌ی‌نامه‌ها» ثبت شده است

Broken ocean ~

هفت عزیز ؛

بهم گفتی سخت نگیر. بارهای زیاد. اما گفتن این جمله به منی که بین آدمهای سختگیری بودم، چندان مؤثر نبود. سخت نگیر. 

بهم گفتی انجامش نده. تنفر رو نکار. پرورشش نده. گفتی رها کن. گفتی لذت ببر. بگذر. رها کن. اما گفتن این ها به منی که اینجا ام، کف این اتاق، با انگشتی که کبود شده و متورمه، چندان مؤثر نبود. لذت ببر.

"فرقی نداره" ، این رو داد زدم. در جواب سؤالِ "سوپ می‌خوای یا نون پنیر؟" ، با اشراف کامل بر این مسئله که این جمله تا چه حد کفر پاخا رو در میاورد. پاخا. مردی که ده دقیقه؟ بیست دقیقه؟ سی ثانیه؟ قبل اینجا ایستاده بود. بالای سرم، با غضب وحشتناکی که انگار سالها اون رو می‌بلعید، بالای سر منی که زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم. با انگشتهایی که کبود شده بودن. و جشمهایی که لازم نبود بچرخونم و ببینم که دستهاش رو بالای سر من مشت کرده، و چیزی نمونده بود که شبیه هزار باری که توصیف کرد، استخون هام رو بشکنه. با دستهایی که برخلاف قدش زیادی بزرگ بودن. 

    • متیو~蒸発
    • جمعه ۱۱ بهمن ۰۴

    Um

    پنج عزیز  .  ִ۫  ͜ᨡ 𓈒 ִ۫

    فقط بهم بگو یک راهنمای چگونه میتسوری را خوشحال کنیم بنویسم. می‌نویسم که خوشحالم که بهش اهمیت دادی. دوستت دارم. بیخیال این یکی نمی‌شم. از من ناراحت نباش. من آدم بدی هستم. متاسفم. این رو جلوی همه آدمها جار می‌زنم. دوستت دارم.

    • متیو~蒸発
    • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

    پنج عزیز ؛

    لطفا مراقب خودت باش. دوستت دارم. میرم بخوابم و می‌ترسم فرصت نشه بدرقه ات کنم. پس لطفا مراقب خودت باش. و بدون دوستت دارم. و با همین تا ابد خوبم.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

    این را می‌دانم، بیشتر از همه‌ی این آدم‌های عاقلی که نصیحتم می‌کنند.

    این شهر را ترک نخواهم کرد چون... از این جا به شهر دیگری بروم یا نروم فرقی به حالم نمی‌کند.

    *و این مرا سخت به تنگ می‌آورد، چرا که دردم در این شهر نیست. در رگ و پی و قطرات خون من است.

     

    هفت عزیز؛

     آدمیزاد جانور عجیبی‌ست. با خودت فکر میکنی، غمگین ترین صحنه ای که ممکن است تصور کنی، خودِ هفده ساله ات در واپسین نفس های نوجوانی‌ت است که زیر پتویی مچاله شده و می‌گِریی. و تخیل آدمیزاد دربرابر دنیایی که پیش رویش دارد عجیب ناکام است.

    شب ها تیره اند، می‌نشینی گوشه اتاقت، می‌روی بالای بهارخواب، طولِ هال خانه را قدم می‌زنی، پنجره را باز میکنی، پنجره را می‌بندی. با خودت میگویی امشب میمیرم. ضرب گلوله یا اندوهی که گلویت را می‌فشارد؛ چه فرقی دارد؟

    امشب میمیرم. با خودت فکر میکنی و افکارت زنجیری می‌شوند دور گردنت. دست و پا می‌زنی. نفست بند می‌آید، چشم هایت می‌سوزد، با خودت فکر می‌کنی امشب میمیرم و تا دم مرگ می‌روی.

    و چه عجیب؛ زنده می‌مانی و این زنده ماندن توست که هر شب تورا تا دم مرگ می‌برد. 

    اشکالی ندارد. گریه میکنی. گریه کردن که اشکالی ندارد. جوییدن لبهایت هم همینطور، آن خط نازک خون گوشه ی ناخن شستت، تق تق متوالی دندان هایی که به هم می‌خورند، اشکالی ندارد. میدانی که ندارد.

    می‌نشینی و فلسفه می‌بافی. خودت را توجیه میکنی، یادداشت هایی کثیف تر از داستایوسکی را کنار ورقه های کتاب یادداشت های زیرزمینی به جا می‌گذاری. بی شک همین نومیدی ست که پرشور ترین لذت هارا فراهم می‌آورد، و فریاد بی صدایت را هرگز کسی نخواهد شنید.

    سقوط میکنی، رد دندان های جانوری روی دنده هایت قرمز و خونین، زق زق کردن مویرگی پشت چشم چپت، درد وامانده ی مچ دستت که لحظه ای نمی‌ایستد، قطرات تنفر انگیز خون و آبی زرد رنگ که از زخم زیر چشم راستت می‌آید، کبودی جزئی پشت گوش، شکستگی خفیف استخوان ران پا، آن ناخنی که زیرش سیاه و کبود شده است، یک قیچی کند و زنگ زده که در ریه ات فرو رفته، کاکتوسی که نجویده قورت دادی، سوزن ته گردی (با رنگ سرخابی در انتهایش) که لبهایت را به هم دوخته‌. 

    هیچ ترکیبی، و تصوری، و دردی، تورا توصیف نمی‌کنند. طفلک بی‌چاره. 

    با آن عددهای متوالی پشت هم، با موهایی که حالا پشت سرت بسته می‌شوند، با آن دستهای دراز و شانه های خمیده ای که هنوز هم کوله هایت را با سر و صدا پشتشان حمل میکنی.

    که باز هم عددی جای مخاطبت بنویسی. گوشه ای بنشینی و غمگین ترین حالتی که یک نفر می‌تواند باشد را چمباتمه زده روی مبل، با صورتی وا رفته درک کنی.

    و صفحه ای را باز کنی. و از رویایی بنویسی که رقم نمیزنی. و دو دلی که تنگ میکنی. و عشقی که چون جگر گوشه ای به آغوش می‌کشی. و بوسه ای که نمیزنی. و قدمی که نمیتوانی برداری.

    و بگویی متأسفی.

    فقط همین.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۲۲ دی ۰۴

    II

    نمی‌دونم هفت. رقت انگیزم. شب ها مریضم، چشمهام زردن، پوستم مریضه، دستهام می‌لرزه، تماما بی خاصیتم. چون می‌ترسم. با تموم وجودم، از همه چیز. و گفتن این جمله پیش آدمهایی که میخوان نجاتت بدن به اندازه کافی قوی نیست. تا دست بردارن، و بتونی آروم بگیری، چون هیچ جا آروم نمیگیری. اما یک همهمه جدید هم چیزی نیست که نیاز داری... 

    • متیو~蒸発
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    Carpe diem ֺ ۪  ≀≀ (دم را غنیمت شمآر)

    هفت عزیز𖥨᩠ׄ݁ ˖ ݁

    بهم گفتی "نمی‌دونم" ، و این عجیب بود. انقدر عجیب که یک نامه بنویسم؛ بعد ازینهمه مدت کم حرفی، با عکس یک صابون عجیب استرالیایی. گفتی نمی‌دونم و این عجیب بود. انقدر که وقتی شلوار کوچیک تری می‌خریدم یا ارزون ترین خودکارم جامدادی گرونه رو خراب می‌کرد؛ اهمیتی ندادم. انقدر عجیب بود که نصف وعده های غذاییم رو حذف کنم، ناخن هام رو لاک اکلیلی بزنم، شبها دعا نکنم، گریه کنم، نقص های بدنم رو یکی یکی زخمی تر کنم، با کسی حرف نزنم، جایی نرم، نامه ای ننویسم.

    اما خب هفت؛ یادمه که گفتی "اشکالی نداره" ، چند بار تکرارش کردی؟ چون من هر روز شنیدمش، هر لحظه، هر شبی که بجای خوابیدن پتورو توی دهنم فشار دادم تا صدای دردی که می‌کشیدم آزاد نشه، با هر یک گزینه ی دروغی که به مشاورم گفتم انجام شده، با هر قطره اشکی که زخم روی لبم رو می‌سوزوند، با هربار تردیدی که درمورد قلبم و زندگیم داشتم. گفتم اشکالی نداره ، و تکرارش کردم. 

    • متیو~蒸発
    • پنجشنبه ۱۱ مهر ۰۴

    آروم سوت بزن

    نمیدونم یک اسم ساده چطور انقدر ناراحتم میکنه. 

    • متیو~蒸発
    • دوشنبه ۲۸ مرداد ۰۴

    #84

    هفت عزیز  ૢ་༘  

    سوالهای آدم‌ها معمولا عجیبه. حتی وقت هایی که از خودشون سوال می‌پرسن. حتی وقتی جوابش رو می‌دونن. درست مثل امروز؛ وقتی که توی حموم وایستاده بودم و بوی خون ریه هام رو پر می‌کرد‌، بدون اینکه هیچ رنگ قرمزی غیر از جشم‌هام رو ببینم. با خودم فکر کردم چطور ممکنه انقدر از آدمیزادی که توی قرن بیست و یکم زندگی می کنه دور باشم؟ و خب. سوال عجیبی بود. من هم عجیب بودم. 

     می‌خواستم بیام و برات از احساسی که دارم بنویسم، از حشراتی که پوسته های سخت و رنگی داشتن و توی قلبم گرد می‌شدن و من هیچی نمی‌فهمیدم، می‌خواستم از احساسِ عجیبِ باز شدن اون بافت ابریشمی گوشه کنار های حجم نرم این عضله ی عجیب بنویسم، از انفعالات متافیزیکی ای که رخ میداد؛ وقتی که حشرات رنگی پاهای محکم و شاخه شاخه شون رو از پیله ها درمی‌آوردن و روی بافت جگرم راه می‌رفتن. از احساسِ عجیب. و دور. و شگفت انگیز لحظه ای که بالهای مخملین جدیدشون رو باز می‌کردن و هرچیز دیگه ای که اونجا بود رو؛ با خط و خال های عجیب و زیباشون فراری می‌دادن. 

    • متیو~蒸発
    • سه شنبه ۲۲ مرداد ۰۴

    .Tous ceux qui boivent du café sont tristes la nuit

    هفت عزیز ۰   ۪۪۫۫    ·₊‌‌ .  

     

    گفتی اشکالی نداره. منم همینطور، شب رو خوابیدم، کابوس‌ های عجیب دیدم، بیدار شدم، گرم بود، کابوس هارو فراموش کردم اما ردِ دردشون رو نه. 

    اشکال نداره. درس نخوندم، ولخرجی کردم، گفتم درست می‌شه. خندیدم، سر کلاسها، کنار ماخا، کنار هانیه. هانیه نگاهم کرد و گفت چقدر ناراحتی.

    چشمام گرم شد.

    • متیو~蒸発
    • يكشنبه ۶ مرداد ۰۴

    I'm stupidly fragile and I wish you knew that before.

    هفت عزیز؛

    من ترسیدم. تا حد مرگ. تا مغز و استخونم این مرگ رو احساس می‌کنم. این درد رو. این حسی که از وسط سینه هام پوستم رو می‌شکافه و بین دنده هام می‌پیچه‌. احساسش میکنم هفت؛ اینکه بهم گفتی هیچ وقت اعتماد نکن توی ذهنم تکرار می‌شه، و ریشه ها سفت تر می‌پیچن، ساقه ها. رشد می‌کنن، خارها پهلوهام رو می‌شکافن، گل های رز و اقاقیا توی رحم و بین کشاله های رونم جوونه می‌زنن. 

    من تا حد مرگ، ترسیدم. 

    بهم گفتی اعتماد نکن، بعدش ب. بعدش ک. بعدش ز. بعدش ن. و من هربار فقط بهت گفتم گمون نمی‌کنم دنیا اونقدرا هم عجیب باشه هفت. 

    الان ترسیدم. و تو ساکتی. دیگه نمیگی اعتماد نکن. اما تکون خوردن لبهات روی لاله ی گوشم رو به وضوح به خاطر میارم. اعتماد. نکن. 

    ولی هفت.

    من انجامش دادم... و.... حالا... چیکار کنم... ؟

    • متیو~蒸発
    • شنبه ۸ تیر ۰۴
    ָ࣪۰ ഒ 。
    زمان لخت و عریان، نرم نرمک به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید بیزارمان می‌کند. چون معلوم می‌شود از مدت‌ها پیش، آن جا بوده است.
    ָ࣪۰ ഒ 。

    " خانه دوست کجاست؟ " در فلق بود که پرسید سوار
    اسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
    " نرسیده به درخت،
    کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبز تر است
    و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست.
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تورا ترسی شفاف فرا میگیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
    کودکی میبینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او میپرسی
    خانه دوست کجاست. "
    -
    نام وبلاگ برگرفته از کتابی با همین نام؛ نوشته ی فیودور داستایِوسکی.

    ָ࣪۰ ഒ 。
    .I hate the noise but I'm the loudest
    منوی وبلاگ
    موضوعات
    نویسندگان
    پیوندها