- متیو~蒸発
- شنبه ۸ تیر ۰۴
نفس بکش.
نفس بکش. چیزی نیست.
نفس بکش... کلماتت توی مغزم پژواک میشد، مچاله گوشه ی تخت، درحالیکه بوی گند الکل دختری که کنارم خوابیده بود من رو میترسوند. انقدری که کنارش دراز بکشم و مطمئن شم زنده ست.
نفس بکش. اینها اشکهای من بودن؟ اگر انقدر غمگینم که توی تخت یک نفر دیگه گریه کنم... پس چرا هنوز به اینکه هرجایی رو باهاشون مرطوب نکنم اهمیت میدم؟
هیشش، چیزی نیست دختر. دم. باز دم.
به من نگاه کن. نفس بکش، نفس بکش. چیزی نیست... چیزی نیست.. هیشش..
چیزی نمیشه.
پس چرا داشتم گریه میکردم هفت؟ چرا قفسه ی سینه م تیر میکشید و قلبم طوری به قفسه ی سینه م میکوبید که درد رو حتی توی استخون های اونجا احساس میکردم؟
درست میشه... درست میشه...
داشتم میمردم. از روی تخت خودم رو کشیدم بیرون، به زور روی پاهام وایستادم و به این فکر کردم که مردن این شکلیه؟ انگار زانوهام دو تیکه ابر نرم بودن. یا دوتیکه کره ی آب شده. احساسشون نمیکردم، خیلی نرم بودن. خیلی ناچیز، خیلی سست.
داشتم میمردم؟

هفت عزیز ؛ ✦𝅦 ֺׅ ࿙ چقدر همه چیز عجیب شده ، نه؟ چند روز پیش که یک نفر از ربط تو به V پرسید ؛ فکرش رو هم نمیکردم نامه ی بعدی قراره چه شکلی پیش بره. اما بهش گفتم " اصلا به هم ربطی ندارن " و خوشحالم، حداقل یک نفر این رو میدونه.
هفت عزیز ؛
محتوی این نامه رو حتی نمیتونم بنویسم. لطفا حسش کن. و من رو بفهم. چون برای تموم تلاش های لازم ؛ خستهم.
هفت عزیز ؛
هوا گرمه، اما داغ نیست. این هفته هم به آخرش رسیده، میبینی؟
خستهم، تا فرسخ ها زیر پوستم کافئین انباشته شده، و ترس، و بافت قرمز ناشناخته ای که گوشت صداش میکنن. چقدر عجیب که با اینهمه احساس و آرزو ؛ فقط یک تیکه گوشتم. که میشه خیلی راحت با کارد بریدش.
هفته ی سختی بود؛ احتمالا زیاد گریه کردم. به ازای تموم دردهایی که احساس کردم. پنج تا نامه ی خودکشی نوشتم تا فقط ببینم چقدر براش آماده ام؟ با هر پنج تاش گریه کردم. آماده نیستم. هنوز میخوام زندگی کنم.
با این حال درد دارم.
و کلی خرید :) کلی برچسب ، کلی ایده و کلی کاغذ که باید تا بدم و بچسبونم و نقاشیشون کنم. کلی اثر انگشت هست که باید به جا بذارم هفت. کلی مزه که باید بچشونم، کلی عطر که باید به مشام خیلی ها برسونم؛ کلی حرف که باید نجوا بشن. هنوز میخوام زندگی کنم، با همین چیزک هایی که دارم، این جورابه که نخ کش شده، اون ماهی معلق بین تنگ، اون عطر سحر آمیز دم پنچره، این کرم دستی که بوی بائوباب میده. میخوام زندگی کنم و هر روز دکمه های همین آستین رو ببندم؛ تا وقتی که مطمئن بشم وقتشه که این لباس رو دربیارم.
و آماده باشم.
و زندگی واقعی رو بپذیرمش.
خوبم هفت، فقط گریه کردم و زخمی شدم، اما خوبم. سرحالم. زنده میمونم.
خوبم. هفت.
هفت عزیز؛
هوا گرمه؟ احتمالا، نشستم کف اتاق، پشتم رو به در چسبوندم تا پاخا نیاد تو. مثل نیم ساعت پیش. فاصله ی بین درس ۷ و ۸، با خودم گفتم ظرف هارو براش میشورم چون دختر خوبی ام. چون پولهاش رو داد تا من زندگی کنم. همونطور که میتونست به هرکس دیگه ای بده. میتونست هر سال صدکیلو گوشت بخره و بندازه جلوی حیوون ها. میتونست مواد شوینده بخره و جرم لای درز سرامیک هارو باهاش بشوره. میتونست کود بخره و پای درخت های باغچه بریزه. میتونست مبل بخره و روش بشینه. میتونست ماشین ظرف شویی بخره. میتونست فرش بخره. میتونست خونه بخره. میتونست خیلی کارها بکنه؛ همونطور که تصمیم گرفت من رو بدنیا بیاره. به نظرت فرقی هست؟ بین مسئولیتی که درقبال من پذیرفته و زحمتی که باید برای یک سفید کننده ی بدون بو میکشید؟
فکر نمیکنم.
ولی ظرفهارو شستم. با اینکه داشتم میمردم، از برنامه عقب بودم، مغزم فحش میداد. گفتم ظرف هارو میشورم چون به گمونم کارهای خوب کردن باعث میشه خوبی به سمتت برگرده. گفتم شاید خدایی باشه که واقعا در ازای نیکی کردن به خانواده؛ بهم کمک کنه. هفت.
احمق بودم.
احمقانه بود، دوباره حرف زد. لبهای عجیب کبودش رو باز کرد، با اون دندونهایی که ناراحتم میکردن، با اون زبونی که به نظر نمیرسید غیر از بلعیدن و فحش دادن کار دیگه ای کرده باشه. با اون تیکه ی تنفر انگیز سفیده شده ی ریش ها گوشه ی چونه ش. چشماش کوچیک تر از همیشه به نظر میرسید. با خودم فکر کردم این پاخاست؟ خب بود. هنوزم زنش رو دوست داشت. هنوزم من همون سفید کننده ی بدون بو بودم. همون ماشین ظرف شویی و همون مبل و همون فرش و همون چیزی که بابتش پول داده. باید ازم استفاده میکرد.
چرا باهاش حرف زدم؟
نمیخوام موفق بشم هفت. نمیخوام بچه اش باشم. نمیخوام درس بخونم. نمیخوام ازم توقعی داشته باشه. نمیخوام بهم بگه چرا حرف نمیزنی. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام. نمیخوام.
هفت عزیز؛
دیگه چشمهام به خوبی هفت سال پیش نمیبینه. یا حتی به خوبی سه سال پیش. با اینکه خوش سیما ازم پرسید عینکت رو میزنی و جواب دادم آره! ؛ اما باور کن که دوست نداری عینکت کج بشه، اون هم وقتی روی صورتت بوده...
در نتیجه ی چیزی که نگفتم، این روزها خیلی کند میگذره. به هیچ وجه دلم برای مدرسه تنگ نمیشه، اما هیچکس نمیتونه برای ساعتهای متوالی توی این خونه بمونه، گوشه ی اتاق زندانی بشه، درد بکشه و حتی نتونه راحت سرفه کنه، چون دنده هاش درد میکنه. میدونی؟ بدی کوفتگی بدن اینه که چند روز بعد خودش رو نشون میده. و تو دلت نمیخواد حین سرفه کردنت از درد ناله کنی، چون دلت نمیخواد چیزهای بیشتری بشنوی؛ بیشتر از چیزی که قبل از تموم این گرفتگی ها زیر کتفهات میشنیدی.
درنتیجه درد کشیدن یک روتین ساکت همیشگیه، درحالی که کبودی های زیر کتفت شبیه لکه های کمرنگ آبرنگ میشن و بیشتر از قبل قوز میکنی، به این فکر کن که چقدر طول میکشه تا بالاخره بتونی بری بیرون. کمتر از ده ماه دیگه. پس فقط ساکت باش و گوشه ی اتاقت به نوشتن توی پلنری که هیچ وقت به مرتبی زندگی بقیه نمیشه ادامه بده. تلاش کن حین سرفه کردن کمترین فشار ممکن رو به عضلات پهلوهات بیاری. با نگاه پوچت به کتابها خیره شو. نکش. نخون. نبین. نفهم. نشنو. نگو. نبر. نکن. نرو.
این کاریه که میکنم، درحالی که گوشه ی لبم به آرومی برگ های درخت مو باز شده و زبری خون خشکش رو با زبونم لمس میکنم؛ به زینپ میگم باشه و باهاش برای سه ساعت درس خوندن همراهی میکنم، اما حتی دستخم گوشه ی کتابهارو فراموش کردم. درجواب ماخا که رو به شوهرش فریاد میکشید فکر کرده چرا لاغر تر شده؟ چون آب نمیخوره!! وگرنه غذا که!! فقط ساکت موندم و به این فکر کردم که دیگه کدوم وعده های غذایی و کدوم خوراکی هارو میتونم از رژیمم حذف کنم؛ وقتی چیزی جز برنج خالی، یکم نون، سیب و یک واحد پروتئین در روز باقی نمونده. بعدش سرفه کردم و انقباض دردناک پهلوهام بهم یاد آوری کرد اون هیچ وقت هیچ چیز رو نمیفهمه.
پس برگشتم سر جام گوشه ی اتاق، درحالی که رد سینه بند کالباسی زیر کتفم دردناک تر از همیشه بود، کارت های اونو رو بر زدم، با میگوروشی سیلور بازی کردم، دیوان حافظ رو ورق زدم و همونطور که اسمش توی این نامه و با ترکیب سطر های بالا عجیب و باور نکردنیه، با من مچ نشد. پس جمله های کتابی که گریخته گریخته خوندمش رو هایلایت کردم و به این فکر کردم که I alway wanted you. It just means I also want you happy and I'm scared I could never be the person who could give you that و گذاشتم گوشه ی اتاق کثیف تر و کثیف تر بشه، بیخیال خریدن خرت و پرت هایی که برام استفاده ی بچگانه داشتن شدم (دقیقا ایده ی پلت سایه به رنگ های یک جادوگر بیچاره) و به جاش لیپ گلاس وانیلی بی رنگی رو خریدم که بدون شنیدن چرت و پرت های الیساما، همه ی این زخم های خودساخته و پارگی های نا خواسته رو آروم آروم نرم تر کنه... به نظر میرسید همه چیز در عین اشتباه بودن سر جاشه. حتی همین الان هم، با وجود اینکه پوست صورتم هرگز به اندازهی بقیه صاف نمیشه و رنگ مچ دستم همیشه سفید تر از انگشت های دراز و کریهمئه، اما سر جای خودم هستم. به نظر هیچ صورت دیگه ای به این خوبی با زندگی من مچ نمیشد، هیچ انگشت نرم تر و شفاف تری این زخم هارو به این خوبی نمیکند و هیچ چیزی بهتر ازین کبودی ها پشت کتف های من نمیتونست منطقی باشه.
الان که انگشتهام درد میکنه؛ الیساما با من دعوا میکنه تا بخوابم، اما قولم به زینپ راجب درس خوندن روی هوا میمونه. زیر چشمهام خیلی گود شده، بازوهام هنوز هم سفید، برجسته و احمقانه ان، موهام کند تر از همیشه بلند میشن... این همون کمبود انرژی و ویتامین ئه؟ چون مهم نیست. میخوام برای چند روز همینطور درد بکشم، بدون اینکه کسی رو دقیقا از احوالم با خبر کنم. تا جایی که یا بالاخره خوب بشم، یا این درد من رو از پا دربیاره.
برای بهار هیچ نمره ای قائل نیستم، مگه اینکه فرصت کنم ببینمت.
هفت عزیز؛
عجب آسمونی. اصلا ندیدمش، با اینکه از دیشب بیدار بودم و هورمون هام به طرز بی رحمانه ای من رو دلقک خودشون کردهن؛ عجب آسمونی.
جمعه بدی نیست، دلم نمیخواد این نور محو زرد رنگ از روی دیوار پاک بشه و شب از راه برسه. شبهای اینجا همش تشویشه، همش نگرانیئه، با کمی چاشنی خیال قبل از اینکه بخوابم. خیالی که انقدر قد میکشه و شاخ و برگ میپرورونه که خورشید طلوع میکنه و من هنوز هم مشغول مراسم پیش از خوابمم. زندگیم بامزه شده نه؟
تا اینجا نیومدم که برات از روزم تعریف کنم، اومدم که سوال بپرسم، مثل همیشه، میتونی جواب ندی و بذاری خودم دنبال جواب بگردم، یا یک نفر از وسط آسمون جواب رو برام بفرسته تا یک چاره ای برای این وضعیت پیدا کنم. وضعیتی که خودمم نمیدونم چشه، با کلی بیخوابی و سطح نامتعادل هورمون های استروژن و پروژسترون و موهایی که مدام از همه طرف میشکنن. همش سردمه، همش گرسنهم، همش ناراحتم. درنهایت نه پتویی میخوام نه دست از رژیم های عجیب غریب بر میدارم. کاش ادمی مثل من گفتنی تر ازین حرف ها بود. مثلا اینکه چرا یک وقتایی انقدر احساساتی و عجیب غریب میشم که آدمهارو به خنده وامیدارم و یک وقتایی انقدر بدجنس بنظر میام که حتی داداشم ازم متنفر باشه. (داداشم به هرحال ازم متنفره) و ای وای هفت !! ملاتونین به طرز عجیبی اذیتم میکنه. فقط ای کاش میتونستم به این روند عجیب که فاکتور های جدیدی برای بدبخت تر بودن بهش اضافه میشه یک تغییر کوچیکی بدم. ولی تهش شبیه یک احمق میمونم که تلاش میکنه برای چیزها، حرف ها و کارهایی که نه مهمن و نه باید بروز داده بشن؛ ولی یهو مغزم دستور میده که لعنتی!!! این خیلی حیاتیه بابتش خودتو بکش!!! حالا اون به اصطلاح " این " چیه؟ یه جمله ی احمقانه. یه خستگی مفرط. یه جوک مسخره.
خسته کننده شدم. میگوروشی داره بهم مشت میزنه. ماخا فریاد میزنه. پاخا گوشیشو جواب نمیده (حق داره) و من؟ خسته تر ازونم که دربرابر اشیائی که به سمتم پرت میشه پلک بزنم.
هفت عزیز؛
با خودم گفتم همه چیز خوبه. گفتم اینم میگذره. گفتم مهم نیست، بالاخره من که خیلی نمیدیدمش. اما کل روز رو گریه کردم. همینطور روز بعدش رو، و روز بعد ترش. انقدر گریه کردم که فرش اتاق زیر صورتم خیس شد و انقدر جلوی بخاری موندم که پوست صورتم خراشیده شد. با خودم گفتم همه چیز خوبه. نمیذارم زندگیم مثل اون بشه. میرم زندگی میکنم.
با خودم گفتم دیگه گریه نمیکنم. اما نمیدونم چطور مرگ کسی بابت اوردوز میتونه اندازه ی از هم پاشیدن شکمش وسط زندگیت گند بزنه. چون این اتفاقی بود که افتاد. حتی اگر لبخند زدم و سکوت کردم و خندیدم و حرف نزدم و شوخی کردم و بروز ندادم. حتی اگر اونقدری غمگین نبودم که جایی برای احساسات دیگه م باقی نمونه، حتی اگر شبیه عزادار ها نبودم. شبیه کسی که کسیو از دست داده.
حالا نشستم وسط اتاق، با بافت قهوه ای رنگی که بهم داده بود، دستهام بوی کرم دارچینی میده، کبودی دور چشمم کم رنگ و زرد شده. دیواره های آب معدنی روی میزم بخار کرده، ماهی قرمز ها صدای بلوپ بلوپ میدن و بوی عطر کمرنگ میشه، شبیه سرخوشی های کوچیک و گذرایی که توی قلبم نگه داشته بودم تا زنده بمونم. یک هفته گذشت. نمردم. به نظرت ممکنه بعد ازین بمیرم؟
یک بار بهم گفت چرا انقدر ساکتی ولی همیشه حرف میزنی؟ خیلی حرف میزنم هفت، مگه نه؟ پس چرا انقدر ساکتی.
هیچ جزئیات دوست داشتنی ای از زندگیم نمونده، کاش امید ها نیان وقتی ذره ذره رنگ باختنشون بیشتر از همیشه نا امیدم میکنه. کاش هیچ وقت امیدوار نباشم. مزه نکردنش خیلی بهتر از از دست دادنشه.
میخواستم یک نامه ی طولانی بنویسم ولی ساعت هشت شبه. باید پنجاه صفحه روانشناسی بخونم و وسایلم رو بچوپونم توی کیفم و خودم رو برای سوالات احمقانه اماده کنم. باید بگم امروز رفتم، به یاد کیوانی که پنجشنبه مرد. درست با یک کلمه. با یک اراده کوچیک. امروز رفتم، چهل و شیش کیلومتر اون ور تر از جایی که خونه صداش میکنیم. رفتم و با اینکه بندهای کفشم باز بود و موهام شلخته، با وجود اینکه گلها رو سر و ته به کیف اویزون کرده بودم، با وجود اینکه خوشگل نبودم، با وجود اونهمه اندوه. رفتم تا زیر پنجره ی اتاق یک نفر وایستم. رفتم تا بشینم یک گوشه و حتی ندونم دارم چیکار میکنم ولی بدونم لازمه انجامش بدم. رفتم تا یک نفر رو بغل کنم، بدون اینکه احساس کنم بازوهاش کجان یا شونه ش دقیقا چه حالتی داره. رفتم تا توی چشمهای کسی زل نزنم. رفتم؛ اما غم اونجاهم بود.
غم اونجا بود؛ توی اسمون ابی و خیابون های خلوت. توی نگاه خانوم مسنی که دختر بچه ای رو با خودش میبرد. توی سر در بلند مجتمعی که دنبالش میگشتم. توی قوس کوچیک حرف B ، کنار عدد 9. غم اونجاهم بود. توی صدای برخورد باد و بادکنک زردی که ای کاش هیچ دختربچه ای به خاطرش نمیره. غم همه جا بود. توی سبزه های زرد شده ی پارک، لبه ی باغچه ای که یک نفر اونجا از سرما میلرزید، توی فیلتر سیگارهای پشت پله ها. غم توی باد صبحگاهی شنبه بود، توی صدای اصطکاک کبریت و توی خش خش جاروی رفتگر. غم اونجا بود، لای تار و پود هودی سفید رنگی که بوی تمیزی میداد، دور مچ پسر جوونی که چشمهاش توی نور رنگ دیگه ای بود، لای زنجیر گردنبندم. بین انگشتها، گوشه ی اتاق، روی برگ داوودی، زیر غنچه ی نرگس هایی که خشک شده بودن.
غم همه جا بود. اما غمی بود که مجبورت میکرد شمعت رو فوت کنی و آرزو کنی. غمی که باعث میشد لحظه های طولانی تری رو بخوای تا مشغول شمردن شمع ها و روشن کردن کبریتها باشی. غمی که جدات نمیکرد. غمی که تورو وصل میکرد به یک جایی. غمی که میشد بهش گفت بخشی از یک خونه.