- متیو~蒸発
- جمعه ۱۲ آبان ۰۲
هفت. کلردیازپوکساید کلردیازپوکسید، که نام تجاری آن Librium است، یکی از بنزودیازپینهایهای پرمصرف است که در درمان اضطراب و بیخوابی مؤثر است. این دارو همچنین در درمان قطع مصرف الکل و اضطراب قبل از جراحی مصرف میشود. این دارو دارای خاصیت شل کننده عضلات آمینتیک، ضد تشنج، ضد اضطراب، هیپنوتیزم، آرام بخش و اسکلتی است.[۱]
کلردیازپوکساید به صورت ترکیب با داروهای دیگر نیز کاربرد دارد مانند کلدینیوم سی که ترکیب کلردیازپوکساید و کلدینیوم است. کلردیازپوکسید برای درمان کوتاه مدت (2 – ۴ هفته) اضطراب شدید و ناتوان کننده ای است که فرد را در معرض پریشانی غیرقابل قبول قرار میدهد.
خواب آلودگی[۶] طولانی مدت (کلردیازپوکساید از بنزودیازپینهای طویل الاثر است) سرگیجه، سردرد، تحریکپذیری، ضعف و خستگی، یبوست، خشکی دهان، تهوع، استفراغ، بیاشتهایی، خارش، کاهش فشارخون، تاری دید و وزوز گوش (بسیاری از عوارض این دارو بعداً مشخّص میشود مثل بیتفاوتی شدید نسبت به تغییرات محیط) سایر عوارض جانبی کلردیازپوکسید شامل:[۷] غش ،تمایلات جنسی تغییر یافته، مشکلات کبدی، عدم هماهنگی عضلات، بی نظمیهای قاعدگی جزئی، بثورات پوستی یا فوران، تورم به دلیل احتباس مایعات، چشم و پوست زرد.
پنج عزیز . ִ۫ ͜ᨡ 𓈒 ִ۫
فقط بهم بگو یک راهنمای چگونه میتسوری را خوشحال کنیم بنویسم. مینویسم که خوشحالم که بهش اهمیت دادی. دوستت دارم. بیخیال این یکی نمیشم. از من ناراحت نباش. من آدم بدی هستم. متاسفم. این رو جلوی همه آدمها جار میزنم. دوستت دارم.
من متنفرم، از وقتی که آدمهایی که یکدیگر را دوست دارند، به اشتباه، از هم دلخور میشوند. و هرگز نمیفهمند که تقصیر هیچکس نیست. و هردو ساکتند.
مثل مامانی و بابایی.
آدمیزاد بودن خیلی عجیبه. هرگز بهش عادت نمیکنم. خصوصا اگر بعنوان من بخوام انجامش بدم. اما خب؛ داره میگذره دیگه. یک روز تا داخلی ترین نقطه ی استخون هام توی غم و دردم. یک روز هم، یک سرِ شب رندوم، با شیش تا میسکال از همسن و سالهام که گویا دوست هام محسوب میشن، درحالیکه شب خوب نخوابیدم و خسته م و پریودم و حتی وعده غذایی درستی نداشتم، یکهویی پر از ذوقم. درمورد بسته هایی که باید توی کاغذ کادو بپیچم، درمورد کیف پول گرون قیمتی که حتی قرار نیست بخرمش ولی کارت بانکی نداشته م و مقداری پول نقد همیشگی و کارتهای " je t'aime" و یادداشت های مچاله ی رندومم رو توش تصور میکنم، درمورد برنامهای که مشاورم داده برای این هفته و هنوز ازش عقب نیستم و حتی اگر انجامش ندم اما الان راجبش احساس خوبی دارم، درمورد کتاب رندوم جدیدی که شروع کردم با وجود احساس نگران کننده ی اینکه شاید نرسم این ۴۶۵ صفحه رو بخونم. پرشور به نظر میام. به هرحال روی صندلی جدیدم نشستم، صدای بارون میاد، اون بیرون ساکته و خوشحالم که تنها صدای تق تقی که میشنوم برخورد بارون با سقف ماشینه. عکس یکی از آخرین دنت های زندگیم رو ، که امروز خوردمش ، پست میکنم و برام مهم نیست اگر احمقانه باشه. میتونم الان یک درس سلامت بخونم؟ میتونم دینی بخونم؟ نمیدونم. کیه که بگه این چیزا نشده و نمیشه؟
عجیبه... خوشحالم که ناراحت نیستم... حتی اگر موقت، شکننده و ناپایداره.
چیزی نیست. دندون هات رو روی هم فشار بده. درد رو خفه کن. خورشید طلوع می کنه.
آدمیزاد خیلی جالبه. سالهای زیادی به خودش ایراد میگیره، قدت فلانه، وزنت چیکاره، گنده ای، بی ریختی، فلان و بهمان. ولی وقتی از ضربه ای که توی قفسه ی سینه ت کوبیده شده، روی زمین مچاله شدی، تازه میفهمی که چقدر کوچیکی. در کسری از ثانیه. بدنت طوری جمع میشه و شکننده به نظر میرسه که انگار شصت کیلو وزنت، تبدیل به شش کیلو شده.
خوشبو ترین رایحه دنیا که قطعا و مطمئنا بهشت همچین بویی میده رو پیدا کردم. موقع برش دادن جعبه ی دنت، ترکیب عطر پیخوش و بوی شیر توتفرنگی !! *منفجر شدن سر و صورت و بیرون پاشیدن اکلیل و قلب و فرشته ی باسن کوچولو*

لطفا مراقب خودت باش. دوستت دارم. میرم بخوابم و میترسم فرصت نشه بدرقه ات کنم. پس لطفا مراقب خودت باش. و بدون دوستت دارم. و با همین تا ابد خوبم.
این شهر را ترک نخواهم کرد چون... از این جا به شهر دیگری بروم یا نروم فرقی به حالم نمیکند.
*و این مرا سخت به تنگ میآورد، چرا که دردم در این شهر نیست. در رگ و پی و قطرات خون من است.

هفت عزیز؛
آدمیزاد جانور عجیبیست. با خودت فکر میکنی، غمگین ترین صحنه ای که ممکن است تصور کنی، خودِ هفده ساله ات در واپسین نفس های نوجوانیت است که زیر پتویی مچاله شده و میگِریی. و تخیل آدمیزاد دربرابر دنیایی که پیش رویش دارد عجیب ناکام است.
شب ها تیره اند، مینشینی گوشه اتاقت، میروی بالای بهارخواب، طولِ هال خانه را قدم میزنی، پنجره را باز میکنی، پنجره را میبندی. با خودت میگویی امشب میمیرم. ضرب گلوله یا اندوهی که گلویت را میفشارد؛ چه فرقی دارد؟
امشب میمیرم. با خودت فکر میکنی و افکارت زنجیری میشوند دور گردنت. دست و پا میزنی. نفست بند میآید، چشم هایت میسوزد، با خودت فکر میکنی امشب میمیرم و تا دم مرگ میروی.
و چه عجیب؛ زنده میمانی و این زنده ماندن توست که هر شب تورا تا دم مرگ میبرد.
اشکالی ندارد. گریه میکنی. گریه کردن که اشکالی ندارد. جوییدن لبهایت هم همینطور، آن خط نازک خون گوشه ی ناخن شستت، تق تق متوالی دندان هایی که به هم میخورند، اشکالی ندارد. میدانی که ندارد.
مینشینی و فلسفه میبافی. خودت را توجیه میکنی، یادداشت هایی کثیف تر از داستایوسکی را کنار ورقه های کتاب یادداشت های زیرزمینی به جا میگذاری. بی شک همین نومیدی ست که پرشور ترین لذت هارا فراهم میآورد، و فریاد بی صدایت را هرگز کسی نخواهد شنید.
سقوط میکنی، رد دندان های جانوری روی دنده هایت قرمز و خونین، زق زق کردن مویرگی پشت چشم چپت، درد وامانده ی مچ دستت که لحظه ای نمیایستد، قطرات تنفر انگیز خون و آبی زرد رنگ که از زخم زیر چشم راستت میآید، کبودی جزئی پشت گوش، شکستگی خفیف استخوان ران پا، آن ناخنی که زیرش سیاه و کبود شده است، یک قیچی کند و زنگ زده که در ریه ات فرو رفته، کاکتوسی که نجویده قورت دادی، سوزن ته گردی (با رنگ سرخابی در انتهایش) که لبهایت را به هم دوخته.
هیچ ترکیبی، و تصوری، و دردی، تورا توصیف نمیکنند. طفلک بیچاره.
با آن عددهای متوالی پشت هم، با موهایی که حالا پشت سرت بسته میشوند، با آن دستهای دراز و شانه های خمیده ای که هنوز هم کوله هایت را با سر و صدا پشتشان حمل میکنی.
که باز هم عددی جای مخاطبت بنویسی. گوشه ای بنشینی و غمگین ترین حالتی که یک نفر میتواند باشد را چمباتمه زده روی مبل، با صورتی وا رفته درک کنی.
و صفحه ای را باز کنی. و از رویایی بنویسی که رقم نمیزنی. و دو دلی که تنگ میکنی. و عشقی که چون جگر گوشه ای به آغوش میکشی. و بوسه ای که نمیزنی. و قدمی که نمیتوانی برداری.
و بگویی متأسفی.
فقط همین.