ساعت سه صبح از خواب بیدار میشم. درحالی که فقط یک ساعت و نیم خوابیده‌م کتاب عربی‌رو جلوی صورتم باز میکنم و خسته ترین موجود روی زمینم. صبحانه ای نداریم، از همین الان میدونم نهار هم نداریم. وسط عربی خوندن هام به چپترای عقب افتاده ی جوجتسو هم سری میزنم ( چه مرضیه که وسط امتحانا کارای نکردت یادت میاد؟ ) و تا اخرین چپتر منتشر شده خودم رو میرسونم ، وسط دوئل سوکونا و گوجو ادامس طالبی میجوئم و افعال ماضی مستمر رو مرور میکنم. زندگی عجیبی به نظر میرسه وقتی صبح ها توی هوای آبی رنگ میشینم و درس میخونم. این ورژن از خودم رو نمیشناسم. شاید هم فراموشش کردم.

گوجو وقتی از مهر و موم درومد و فهمید نوریتوشی کامو و سوکونا ریختن روهم:

ساعت هشت و نیم صبح، آیس‌تی‌م رو به زور میخورم چون تشنه و گشنم. موهام رو شونه میکنم و به زور با پنس چتری هام رو کنار میزنم تا توی چشمهام نریزن. مثل همیشه پلی لیست آهنگ‌های کانتری‌م سر صبح من رو زنده میکنه و هیچی اندازه ی هم‌خونی با جانی کش کیف نمیده. جوراب های سفیدم و دسته کلید رنگی شده‌م، لباس چهارخونه بابا که برام بزرگه و گردنبند لاجوردم. دراخر با تردید مزخرف و دلشوره، عینکم.

It's all over, it's all over,

my heart echoed it's all over
.Every minute that you cry for her is wasted don't you know
It's all over, it's all over,

my heart echoed it's all over
Stop your cryin' turn around and let her go

 -it's all over , johnny cash -

 

هر روز صبح با آدمهایی که شبیه هرچیزی هستن جز ادم ، مدرسه رفتن سخته. کسایی که راجب شیشه عینکت تا شماره چشم و قد و سایز دست و حتی رنگ کیفت حرف های مفت و احمقانه میزنن و فقط تورو میرنجونن. آدمهای روانی واقعی. کسایی که ازت کوچیکترن و تو به طرز احمقانه ای ازشون کتک هم میخوری. نه چون ضعیف و احمقی ( حتی اگر ضعیف و احمق نبودم باز هم برنامه همین بود ) بلکه چون تو صرفا حوصله ی سر و کله زدن با اون احمق هارو نداری وقتی میدونی دهن به دهن قرار نیست راه نجاتت از دستشون باشه. خانمِ رضایی پایه هفتم و خانم کرمی پایه هشتم و حتی تو ، خانم مرحمتی که یکی از پک های سخاوتمندانه بیدلی اولیور رو گذاشتم توی کیف دستی‌ کوچیکت، صمیمانه و از اعماق وجودم آرزو میکنم بمیرید. 

♡♡♡

برای تولد پدر هیچی نخریدم. نه که به فکرش نبوده باشم یا نخوام، نه. فقط هرچقدر گشتم اونم از اردیبهشت باز هم چیزی پیدا نکردم که براش ببرم و دوستش داشته باشه. با این حال وقتی میبینمش که ماگ کاغذ پیچ شده ی الف‌. رو باز میکنه بهش میگم کادوت رو گرفتم، چون اگه بخوابم معنوی نگاه کنیم وقتی که من برای فکر کردن به کادوش گذاشتم رو الف. قطعا برای خریدنش نذاشته. پله هارو میرم بالا و یکی یکی موارد احتمالی خریدم رو مرور میکنم و سر دردم با سیر سعودی بهم لبخند میزنه و من از توی کتاب بکستر معنی یکی از عبارات رو چک میکنم. وقتی پله هارو میریم بالا و جلوی کلاس های مشخص شده برای امتحان حرف میزنیم بکستر بهم سه تا شکلات میده، عسل راجب دایی‌ش حرف میزنه، بکس راجب حساسیت مامانش روی فرمش، زهرا راجب حساسیت مامانش روی کفش‌هاش و من به این فکر میکنم که مامانم اصلا چیزی راجب من رو حس میکنه که بخواد حساسیت هم داشته باشه؟

 

 

امتحان اونقدرها هم سخت نیست. وقتی برگه‌م رو میدم واعظ بهم لبخند میزنه و مضطرب بهش لبخند میزنم. وقتی از کنار لورل رد میشم سرمو میندازم پایین تا نتونه سوالی بپرسه که من توی رسوندنش ناموفق باشم و شرمندش بشم. بکستر رو توی حیاط کنار زهرا پیدا میکنم، انقدر خسته بودم که یادم نمیاد راجب چی حرف زدن، کتاب پدر رو ازش میگیرم تا جلد چهارم مدرسه جاسوسی روهم کامل بخونم. بعدش هم به طرز ناشیانه ای روی شونه ی بکس چرت میزنم و در اخر سرمو روی پاش میذارم و با وجود سر و صداهای بی اندازه ی حیاط شاید ده دقیقه یا کمتر، میخوابم. وقتی بیدار میشم عسل میگه وقتی میخوابی گشاد گشاد میخوابی؟ جواب میدم‌نه، معمولا زیادی مچاله میشم.

بکستر میگه صبر کنم تا برام شیرتوت‌فرنگی شرطمونو بخره ولی میگم نمیخواد، چون اولا درست نیست از مردم به زور شیر توت فرنگی بگیری و دوما شکم خالی شیرتوت فرنگی معدم رو به درد میاورد. وقتی از مدرسه به جهنم سرویسم برمیگشتم به این فکر کردم که چه روز آرومی. بکستر مثل همیشه زیبا بود.

♡♡♡

پی‌نوشت1) ***

پی‌نوشت2) ***

پی‌نوشت3)کیف یمکننی تقبیل عینیک من بعید؟ کیف یمکننی تقبیل أنفاسک؟ =))