
هفت عزیز ૢ་༘
سوالهای آدمها معمولا عجیبه. حتی وقت هایی که از خودشون سوال میپرسن. حتی وقتی جوابش رو میدونن. درست مثل امروز؛ وقتی که توی حموم وایستاده بودم و بوی خون ریه هام رو پر میکرد، بدون اینکه هیچ رنگ قرمزی غیر از جشمهام رو ببینم. با خودم فکر کردم چطور ممکنه انقدر از آدمیزادی که توی قرن بیست و یکم زندگی می کنه دور باشم؟ و خب. سوال عجیبی بود. من هم عجیب بودم.
میخواستم بیام و برات از احساسی که دارم بنویسم، از حشراتی که پوسته های سخت و رنگی داشتن و توی قلبم گرد میشدن و من هیچی نمیفهمیدم، میخواستم از احساسِ عجیبِ باز شدن اون بافت ابریشمی گوشه کنار های حجم نرم این عضله ی عجیب بنویسم، از انفعالات متافیزیکی ای که رخ میداد؛ وقتی که حشرات رنگی پاهای محکم و شاخه شاخه شون رو از پیله ها درمیآوردن و روی بافت جگرم راه میرفتن. از احساسِ عجیب. و دور. و شگفت انگیز لحظه ای که بالهای مخملین جدیدشون رو باز میکردن و هرچیز دیگه ای که اونجا بود رو؛ با خط و خال های عجیب و زیباشون فراری میدادن.
- متیو~蒸発
- سه شنبه ۲۲ مرداد ۰۴
