تند و پر استرس، ضربان قلبم چنان همدست با عقربه ی ساعت به من تلنگر میزد که احساسی جز ضربات محکم و کوتاه ، در عمق وجودم ، نداشتم. لحظه چنان باشتاب میگذشت که ثانیه ها مثل پنبه های لطیفی پت میشدن و جوری از هم میگسیختن که باور اینکه منسجم و حقیقی بودن سخت میشد. اضطراب تموم وجودم رو از زمان و مکان میربود و جوزف به کوچکی یک ماهی کنار من, درحالی که از طعم نوشیدنیش شاکی بود, راه میرفت و پهنای خیابان به نرمی راه رفتن روی آب طی میشد. گفت مرسی با همون لحنی که احتمالا نِمو از تو بخاطر غذای مخصوص ماهی تشکر خواهد کرد. پرت و گُنگ تر از اونچه بشه تصور کرد به نونوایی چشم دوخته بودم. با لحن خاص تری گفت مرسی! انگار حروف از دهنش برای شنیده شدن تقلا میکردن. نگاهش کردم ، شبیه به یک پیر پاتیل بهم تلنگری خورد و گفتم خواهشمیکنم اما کلماتم تند تر از ضربان قلب و عقربه ها بودن. گفت به چی فکر میکنی؟ و کاش میتونستن اعتراف کنم به اینکه چطور انقدر شبیه نمویی؟ اما افکارم رو به روی خودم نیاوردم. کوچک، قوی و معقول. فقط گفتم به اینکه در نگاه اول دوست داشتنی بنظر میرسی.
_ : و درنگاه دوم؟
مجذوب کننده.
ضمیمه: باورنمیکنم انقدر شکننده، با صورت برانگیخته و اعصاب خورد با کسی بیرون رفته باشم و همچنان اون یک نفر بتونه من رو من ببینه. بیاید همه باهم کمپین مرگ بر سرویس هایی که سرشون توی کون اهم کار بقیه ست راه بندازیم ^^ چون اگه اون پیرمرد خرفت نبود الان اعصاب بهتری داشتم. حالمم خوب بود.
- متیو~蒸発
- يكشنبه ۱۹ آذر ۰۲